گیم کیو

مرجع بازی های ویدیویی

داستان مجموعه بازی Resident Evil

رزیدنت اویل (Resident Evil) نام یک مجموعه از بازی های رایانه ای است که توسط شرکت کاپکوم (Capcom) و در ژانر وحشت (Survival Horror) ساخته شده است.گرچه بازی تنها در تاریکی (Alone In The Dark) معمولا به عنوان اولین بازی در این سبک شناخته می شود،ولی رزیدنت اویل با به کارگیری عناصر بازی و شناخت سلیقه ی مخاطبانش توانست به بهترین و پرطرفدارترین بازی در این سبک تبدیل شود و در واقع تثبیت کننده و آغازگر اصلی سبک بازی های ترسناک رزیدنت اویل بوده است.البته لازم به ذکر است که رزیدنت اویل را می توان جزو بازی های ماجرایی و اکشن هم به حساب آورد و در واقع تلفیقی از سبک های مختلف است.رزیدنت اویل که در ژاپن با نام Biohazard شناخته می شود و در فارسی هم شهروند شیطانی معنا می گردد همواره جزو بهترین و پرطرفدارترین بازی های رایانه ای بوده است.شاید اگر شخص دیگری به جز شینجی میکامی عهده دار ساخت این مجموعه بازی می شد رزیدنت اویل هرگز به محبوبیتی که امروز دارد دست نمی یافت.فردی که در سال 1965(1344 هجری شمسی) در ژاپن متولد شد و توانست سبکی جدید از بازی ها را ارائه دهد. اگر بخواهیم میکامی(خالق سری رزیدنت اویل که به پدر رزیدنت اویلنیز لقب دارد ) را در یک جمله تعریف کنیم باید بگوییم:سرشار از ایده های نو.واژه ی رزیدنت اویل نخستین بار در سال 1996(1375هجری شمسی) به کار برده شد.در این سال نخستین شماره از مجموعه ی رزیدنت اویل توسط شرکت کاپکوم و به نویسندگی و کارگردانی شینجی میکامی برای پلی استیشن 1 ساخته شد و از همان ابتدا توانست طرفداران خود را پیدا کند.البته در آن زمان هیچ **** حتی تصورش را هم نمی کرد که روزی این بازی به این اندازه پیشرفت کند و بزرگ شود.پس از عرضه ی نخستین شماره و فروش بی نظیر آن به دلیل استقبال بیش از حد مردم قسمت های بعدی رزیدنت اویل یکی پس از دیگری و البته هر کدام با پیشرفت هایی نسبت به نسخه ی قبلی ساخته و وارد بازارهای جهانی شدند.استقبال مردم از این بازی به حدی بود که از سال 1996 تا سال 2009 یعنی در عرض 13 سال 20 نسخه ی مختلف از آن ساخته و وارد بازار شد و حتی شرکت های دیگر سازنده ی بازی های رایانه ای هم برای استفاده از نام رزیدنت اویل و افزایش اعتبار شرکت خود دست به ساخت بازی هایی با عنوان رزیدنت اویل زدند که البته هیچ کدام نتوانستند موفقیت چندانی کسب کنند.چرا که کلید ساخت رزیدنت اویل فقط در دست شرکت کاپکوم بود. رزیدنت اویل علاوه بر پرطرفدار بودن از نظر کیفی هم همیشه در صدر جدول بازی های رایانه ای بوده است و در هر سالی که یک رزیدنت اویل توسط شرکت کاپکوم ساخته می شد جایزه ی بهترین داستان سال ،بهترین صداگذاری سال،بالاترین گرافیک سال،بهترین موسیقی سال،زیباترین و تاثیرگذارترین طراحی سال و مهم تر از همه جایزه ی بهترین بازی سال را از آن خود می کرد.اما مهم ترین چیزی که رزیدنت اویل را از سایر بازی های رایانه ای متمایز می کند داستان و شخصیت پردازی منحصر به فرد آن است.به نظر می رسد که شرکت کاپکوم 90 درصد رزیدنت اویل را بر روی داستان و شخصیت پردازی آن متمرکز کرده است.به طوری که حتی خود بازی هم با وجود تمام زیبایی ها و جذابیت هایش در برابر داستان حرفی برای گفتن ندارد و اکثر هواداران واقعی رزیدنت اویل هم کسانی هستند که داستان کامل رزیدنت اویل را می دانند و اگر کسی واقعا رزیدنت اویل را بدون آگاهی از داستان آن و از سر ناآگاهی بازی کند هیچ لذتی از آن نخواهد برد.در مجموعه ی رزیدنت اویل بیش از 100 شخصیت و 100 مخلوق گوناگون و جذاب وجود دارد که نظیر آنها را در هیچ جای دیگری نمی توان یافت.داستان رزیدنت اویل برخلاف داستان های بزرگ و محبوب دیگر نظیر ارباب حلقه ها و هری پاتر به هیچ وجه تخیلی نیست.بلکه به طور مستقیم به علم وابسته است و در پشت هر حادثه و یا مخلوق تخیلی آن منطقی نهفته است.شخصیت های رزیدنت اویل هم از قهرمانان اصلی داستان کریس ردفیلد و جیل والنتاین گرفته تا فرعی ترینشان به هیچ عنوان تخیلی نیستند.بلکه انسان هایی از جنس خود ما هستند که خواسته یا نا خواسته وارد ماجرا شده اند.رزیدنت اویل توانست دنیای کاملا جدید و متفاوتی را به همگان عرضه کند.دنیایی که در آن همه چیز را می توان یافت: هیجان،ترس،عشق،خانواده،فداکاری،سیاست،قدرت طلبی،تعقیب و گریز،رقابت،دشمنی دیرینه،مبارزه با ستم و قدرت پرستی،استفاده از علم بر ضد بشریت به خاطر منافع مادی،دست بردن در کار خدا و طبیعت و مهمتر از همه انتقاد از سیاست های آمریکا.داستان پر شده از لحظات تلخ و شیرین.لحظاتی احساسی.لحظاتی پیچیده.داستانی که اگر به درستی درک و تجزیه و تحلیل شود هر انسانی را تحت تاثیر قرار می دهد.به علاوه در داستان رزیدنت اویل تمام وقایع و رویدادها تاریخ و زمان معین و دقیقی دارند.حتی تولد و مرگ شخصیت های فرعی و نمی توان واقعه ای هر چند کوچک را در داستان رزیدنت اویل پیدا کرد که زمان آن نامعلوم باشد.به خاطر تمام این پیچیدگی ها و تفاوت ها است که بسیاری از منتقدان و صاحب نظران رزیدنت اویل را یک علم مجازی دانسته اند و همانطور که قبلا هم ذکر شد شینجی میکامی را هم پدر این علم نامیده اند.رزیدنت اویل یک بازی استثنایی است.عنوانی که توانست از حد یک بازی رایانه ای فراتر رود.به طوری که از زوی این مجموعه بازی 3 فیلم در هالیوود ساخته شد که از نظر داستان به هیچ وجه به پای بازی ها نمی رسیدند و فقط اعتراض و شکایت طرفداران رزیدنت اویل را به همراه داشتند.بنابراین تماشای آنها هم به هیچ وجه توصیه نمی شود.7 جلد کتاب رمان و چند جلد کتاب مصور با محتوای داستان رزیدنت اویل نوشته شد،تمبرهایی با تصاویر بازی و شخصیت های آن در ژاپن چاپ شد،بازی های موبایل آن روانه ی بازار شد،سایت ها و وبلاگ های اینترنتی بی شماری به تمام زبان های زنده ی دنیا در مورد رزیدنت اویل به وجود آمد که البته تعداد سایت ها و وبلاگ های اینترنتی آن هم کم نیست و حتی اسباب بازی هایی هم از روی شخصیت ها و موجودات رزیدنت اویل تولید و به بازار عرضه شد که همگی با استقبال بی نظیر مردم مواجه شدند.

نسخه های مجموعه بازی Resident Evil (نسخه های اصلی)

نام نسخه بازیتاریخ عرضه
رزیدنت اویل – Resident Evil1996
رزیدنت اویل ۲ 2 Resident Evil 1998
رزیدنت ایول ۳: نمسیس – Resident Evil 3: Nemesis1999
رزیدنت ایول کد: ورونیکا – Resident Evil Code: Veronica2000
رزیدنت ایول صفر – Resident Evil Zero2002
رزیدنت ایول ۴ – Resident Evil 4 2005
رزیدنت ایول ۵ – Resident Evil 5 2009
رزیدنت ایول ۶ – Resident Evil 6 2013
رزیدنت ایول ۷: بایوهازارد – Resident Evil 7 Biohazard 2017

روایت داستان

1 Resident Evil

داستان 1 Resident Evil

اعضای تیم Alpha S.T.A.R.S برای یافتن اعضای تیم براوو که در حین تحقیق و بررسی در مورد جسد ها و موجودات عجیب متعدد در کوهستان های آرکلی گم شده اند به آنجا میروند.
اعضای تیم آلفا متشکل از شش نفر از بهترین اعضای استارز بودند:
آلبرت وسکر|فرمانده اصلی
براد ویکرز|خلبان
جوزپ فراست|سرپرست تعمیرات و کارهای فنی
بری برتون|پشتیبانی و مسئول اسلحه
کریس ردفیلد|تیرانداز ماهر
جیل ولنتایـن|امنیت و قفل شکن
اعضای گروه آلفا بعد از مشاهده دودی که از جنگل بیرون می آید فرود میایند و سرگرم بررسی و جستجو میشوند.جوزپ فراست جسد خلبان تیم براوو را پیدا میکند اما در همین لحظه توسط سگ های وحشی که رفتاری غیرعادی داشتند کشته میشود.براد ویکرز با دیدن این صحنه سریعا با هلیکوپتر تیم فرار می کند.
سگ ها به سمت جیل حمله میکنند.جیل از این صحنه شوک شده بود و خشکش زده بود که در همين لحظه کریس ردفیلد سگ هایی که قصد حمله به جیل را داشتند را میکشد.سپس چهار نفر باقی مانده یعنی آلبرت وسکر ، بری برتون ، کریس ردفیلد و جیل ولنتایـن با سرعت به عمارت اسپنسر فرار میکنند در حالی که نمیدانند چه چیزی انتظارشان را میکشد…

آنها به سرعت به داخل عمارت میروند و در عمارت را میبندند تا سگ ها نتوانند به آنجا نفوذ کنند. ناگهان متوجه ناپدید شدن بری میشوند.
به قسمتی از مکالمات آنها توجه کنید :

-جیل : چه اتفاقی داره میفته ؟!
-کریس : بری ! بری کجاســت؟!
-وسکر : وای ! من متاسفم … شاید اون…
-جیل : نه… نه …
ناگهان صدای شلیکی شنیده میشود. کریس داوطلب میشود که به بررسی صدا بپردازد. کاپیتان وسکر قبول میکند و میگوید من و جیل هم همینجا میمانیم.

-جیل : کریــس … مراقب خودت باش…

کریس درب اتاق را باز میکند و بعد از عبور از اتاق ناهار خوری به انتهای راهرو میرود.ناگهان با منظره ای حال به هم زن و زننده و البته ترسناک برخورد میکند! یک زامبی در حال خوردن یک جسد است !

(اولین حضور زامبی ها در سری RE !)
زامبی متوجه کریس میشود و به طرف او میاید.کریس با چاقوی خود او را از بین میبرد.
بعد از از بین بردن زامبی به بررسی جسد میپردازد.

اگر بازی را با جیل بروید در مبارزه با این زامبی از تفنگ هم برخوردار هستید!
پس از بررسی متوجه میشود جسد متعلق به Kenneth از تیم براوو است.
او برای گزارش دادن این اتفاق به هال برمیگردد.
اما اثری از وسکر و جیل نیست! او آن هارا صدا میزند ولی خبری از آن ها نیست !
ناگهان او تفنگ جیل را روی زمین میبیند! آن را بر میدارد و به طبقه بالا میرود…

او پس از مبارزه با چندین زامبی به جستجو در طبقه بالا می پردازد.او وارد تک تک اتاق ها میشود تا شاید اثری از جیل و وسکر پیدا کند…
ناگهان بعد از وارد شدن به یک اتاق اسپری فلفلی به صورت او پاشیده میشود و به شدت چشم او را میسوزاند ! او ابتدا فکر میکند یک زامبی این کار را کرده است ولی متوجه میشود کسی که که اسپری فلفل را به سوی او پاشیده است یک دختر وحشت زده است!
دختر متوجه اشتباه خود میشود و معذرت خواهی میکند.اسم دختر ربکا چمبرز از تیم براوو است.
دختر بعد از معرفی خود از کریس میپرسد آیا میخواهد کمکش کند؟

کریس به جستجوی خود ادامه میدهد چند معما را حل میکند.ناگهان کتابی را پیدا میکند که در همین لحظه یک زامبی از داخل کمد او را غافل گیر میکند.
کریس بعد از مبارزه با زامبی به مطالعه ی کتاب می پردازد.کتاب دفتر خاطرات روزانه ی یک پرستار است که در آنجا کار میکرده است ! حال كريس با خواندن كتاب دگرگون ميشود ! اين كتاب نشان ميدهد كه اين پرستار چگونه در طي زمان به يك هيولا تبديل شده است !
او در حین جستجوی خود با پیانویی برخورد میکند که در واقع یک کلید است اما کریس نمیتواند با آن کار کند.
ناگهان ربکا به آنجا میاید.و مشغول ور رفتن با پیانو میشود.

کریس به بررسی اتاق ها ادامه میدهد ناگهان سگی از پنجره به داخل میاید ولی کریس آن را میکشد.
سپس بعد از پیدا کردن کلیدی دیگر نا امیدانه به بررسی خود ادامه میدهد…
کریس در ادامه بررسی خود یکی از اعضای تیم براوو را پیدا میکند.او بسیار زخمی است.ریچارد برای کریس تعریف میکند که یک مار گنده (Yawn ) در این اطراف است.کریس بیسیم ریچارد را میگیرد و به مبارزه با اولین باس بازی میرود.
کریس با هزار زحمت Yawn را میکشد ولی وقتی که میخواهد جسد مار را ترک کند تلو تلو می خورد و بی هوش به روی زمین میفتد.
وقتی چشمانش را باز میکند ربکا را میبیند.ربکا توضیح میدهد که مار کریس را به شدت زخمی کرده بود.
کریس باز هم به بررسی خود ادامه میدهد.
پس از حل کردن چند معما و کشتن تعداد بسیاری زامبی به پشت عمارت میرود.نظر او به خانه ی کوچک متروکه ای جلب میشود و برای بررسی به آنجا می رود.اما ناگهان لیزا تروور به او حمله میکند ! کریس سعی میکند او را از بین ببرد اما نمیتواند.پس به عمارت فرار میکند.(لیزا در نسخه اصلی وجود ندارد ولی او را در نسخه remake میبینیم)
در ادامه ی جستجو کریس به یک استخر میرسد که کوسه ای وحشی به او حمله میکند (Neptune F003 ). بعد از مبارزه با نپتون به مبارزه با باس بعدی یعنی Plant 42 میپردازد.ربکا با محلولی که در آزمایشگاه درست کرده بود با کمک کریس گیاه را از بین میبرد.
کریس در ادامه جستجوی خود با وسکر برخورد میکند و وسکر به او دستور میدهد که به بررسی ادامه دهد.
در ادامه کریس با هانتر برخورد میکند و در طول مبارزه اي سخت آن را از بين ميبرد.
سپس کریس با Enrico Marini فرمانده تیم براوو برخورد میکند.انریکو شخصی که عامل این اتفاقات است را میداند اما در لحظه ای که انریکو میخواست اسم شخص را بگوید توسط گلوگه تفنگی که از نقطه ی نامعلومی شلیک شده بود کشته میشود.
کریس بهت زده میشود و کمی به وقایع اتفاق افتاده شک میکند.
کریس در ادامه به آزمایشگاه اصلی میرسد و به سراغ کامپیتور اصلی میرود . بعد از بررسی مدارک آمبرلا به یک عکس برخورد میکند.عکسی که تمام وقایع را آشکار میسازد…
عکس مربوط به سازندگان ویروس T است.کریس در کمال تعجب آلبرت وسکر را در کنار سازندگان میبیند.
و اینجاست که تمام وقایع برای او روشن میشود.
پس به سرعت به راه خود ادامه میدهد چون که میداند دوستانش در خطر هستند.
ولی ناگهان وسکر کلت خود را به کریس نشانه میگیرد…
وسکر درباره ی تایرانت به کریس میگوید و در نهایت تایرانت را آزاد میکند تا کریس را از بین ببرد !
اما Tyrant اول از همه به وسکر حمله میکند و او را میکشد ! سپس به مبارزه با کریس میپردازد . کریس با زحمت فراوان او را میکشد ، سپس با کمک ربکا به دنبال جیل میروند و او را که زندانی شده بود نجات میدهند.
خلبان تیم آلفا از عذاب وجدان خود به عمارت برمیگردد تا دوستان خود را سوار کند.
کریس ، جیل ، ربکا و بری با سرعت به پشت بام میروند تا به هلیکوپتر بپیوندند در لحظه ای که کریس میخواهد سوار شود ناگهان تایرانت به پشت بام برمیگردد و راه کریس را سد میکند! بله تایرانت زنده شده بود و دیگر به گلوله حساسیتی نداشت ! جیل و کریس از هر نقطه به او شلیک میکنند ولی فایده ای ندارد ! آنها کم کم نا امید میشوند که ناگهان براد ویکرز از هلکوپتر خود برای آنها یک Rocket Luncher میندازد ! کریس لانچر را برداشته و به طرف تایرانت شلیک میکند…
و بالاخره تایرانت نابود میشود.آنها سوار هلکوپتر میشوند تا از این عمارت جهنمی بروند…

داستان شخصیت لیزا ترور

توجه : این شخصیت در نسخه اصلی وجود نداست و در نسخه ریمیک به بازی اضافه شد

زندگینامه لیزا و خانواده ترور یکی از غم انگیز ترین و شوکه کننده ترین داستان های سری بازی های RE هست !
لیزا دختر جورج ترور (معمار معروف دنیای RE؛ طراح عمارت اسپنسر، کشتی ملکه زنوبیا و …) بود که در چهارده سالگی به دعوت اوزول اسپنسر همراه مادرش جسیکا ترور وارد عمارت میشن که درجا دستگیر و زندانیشون میکنن.
دو نوع مختلف از ویروس مادر (type-A, type-B) رو روی این مادر و دختر آزمایش میکنند و نتایج واکنش های لیزا (type-B) برای محققین امیدوار کننده تر بود.
جسیکا ترور ایده ای برای فرار به ذهنش میرسه اما قبل از اینکه بتونه به لیزا خبر بده کشته میشه. (سال 1967)

لیزا طی 11 سال آینده آزار و اذیت و آزمایش های زیادی رو تحمل کرد، زنی که شبیه به مادرش بود رو فرستادن تا آرومش کنه اما گول نخورد و بعد از کشتنش پوست صورتش رو کند. ( چون تحت تاثیر روانی ویروس قرار گرفته بود فکر میکرد صورت مادرش رو دزدیدند.. صورت وحشتناک لیزا کلکسیونی از پوست صورت کسایی بود که به همین شکل کشته بود ) فرار ناموفقی داشت و دوباره دستگیر شد. در سلول های انفرادی آزمایشگاه مداوم تحت آزمایش های مختلف بود.
حضورش در آزمایشگاه محرمانه بود و حتی کسانی که از حضورش مطلع بودن چیزای از او نمیدونستن.
در همون سال ها دکتر ویلیام برکین تحقیقاتش رو روی لیزا با انگل NE-α (نمسیس-آلفا: انگلی که باعث بالا بردن توانایی و هوش B.O.W.s میشه) شروع میکنه و لیزا باز هم واکنش متفاوتی تری نسبت به نمونه های آزمایشی که درجا از بین میرفتن از خودش نشون میده. بدن مقاوم لیزا انگل رو از بین میبره و DNA انگل رو در بدنش حل میکنه و قدرت هاش افزایش پیدا میکنه! برکین در نهایت متوجه میشه نتایج ویرویس مادر در لیزا شباهتی با ویروس T نداره، (در بازی گاهی وقت ها میشد چشم سوم لیزا رو دید که ویژگی یکسان تمام انسان های تحت تاثیر ویروس G هست) این تحقیقات در نهایت منجر به کشف ویروس G میشه. (سال 1978)

در هفت سال آینده لیزا مقداری از حافظه اش رو که طی آزمایشات ویروس T از دست داده بود رو به یاد میاره که باعث مشکلات زیادی در آزمایشگاه میشه. لیزا به کارکنان زن آزمایشگاه، با همون شیوه ی کشتن زنی که به مادرش شباهت داشت حمله میکنه. وقتی آمار کشتار زیاد میشه و تمام استفاده ای که میتونستن از لیزا کردند تصمیم میگیرن که او رو بکشن ! بعد از اعدامش سه روز صبر میکنن تا مرگش کامل تایید بشه.
دکتر جان کلمنس سرپرست تحقیقات آزمایشگاه آرکلی (جان کسی بود که Ada Wong برای جاسوسی، با اون رابطه داشت)
دستور داد که او رو به یک جای مخفی ببرند و در نهایت لیزا دوباره به هوش آمد.
این احتمال هست که جان کلمنس این کار رو از قصد انجام داد، چون از تحقیقات انسانی آمبرلا تنفر داشت. اما عمد یا غیرعمد بودن این کار او هیچوقت مشخص نشد. (سال 1995)

در سه سال آینده لیزا در کابینی که توی بازی اولین بار باهاش مواجه شدیم مخفی شده بود تا اینکه در سال 1998 اتفاقات RE0 و RE1 رخ میده
ویروس T در آزمایشگاه پخش میشه، و لیزا با اعضای گروه استارز برخورد میکنه …
در نهایت وقتی جسد مادرش رو میبینه تصمیم میگیره خودکشی کنه و از ارتفاع میپره اما بخاطر جهش های ویروس G موفق نمیشه و زنده میمونه.
ادامه داستان لیزا رو در بازی RE: The Umbrella Chronicles میبینیم؛
وسکر با قدرت های خفنش به هوش میاد و در حین فرار از عمارت به او برخورد میکنه.
در سالن ورودی عمارت با هم درگیر میشن و لوستر میوفته روی سر لیزا و نقش بر زمین میشه.
لیزا نمیتونست تکون بخوره و وقتی عمارت منفجر میشه، کشته میشه…

2 Resident Evil

داستان 2 Resident Evil

ویلیام برکین، دانشمند برجسته شرکت آمبرلا سرانجام موفق به کشف ویروس جی شد. او و آلبرت وسکر درتلاش بودند تا از شرکت آمبرلا جدا شده و فعالیت خود را به شکل مستقل از این شرکت پیگیری کنند. در همین راستا، برکین مایل بود تا ویروس کشف شده توسط خود را، به ارتش ایالات متحده بفروشد. اوزول ای اسپنسر از این ماجرا با خبر شد و کریستین هانری را مامور ضبط ویروس جی، برای شرکت آمبرلا انتخاب نمود. هانری نیز با فرستادن هانک به شهر راکون و آزمایشگاه زیرزمینی آمبرلا در این شهر، او را مامور بازپس گیری نمونه‌های ویروس جی قرار داد. هانک یک نظامی زبده بود. او و تیمش، پس از ورود به آزمایشگاه ویروس را طلب کردند اما پس از یک درگیری، مجبور به تیراندازی به ویلیام برکین شدند و نمونه‌های ویروس جی و تی را ضبط کردند. برکین یک نمونه از ویروس جی را که دراختیار داشت به خود تزریق کرد و در ادامهف با جهش‌های ژنتیکی گسترده‌ای مواجه شد. جهش‌هایی که ساختار او را دچار تغییرات گشترده‌ای نمود. او در پی انتقام از هانک و تیم او برامد و در جریان این کار، به صورت تصادفی، ویروس تی در فاضلاب آزمایشکاه و اندکی بعد در فاضلاب شهر راکون شیوع یافت. این رخداد سبب شد تا در مدت زمان بسیار کوتاهی، همه موجودات زنده و شهروندان شهر راکون، به زامبی تبدیل شوند و رفته رفته اندک شهروند سالمی بود که مورد گزش زامبی قرار نگرفته باشد. بدین ترتیب، شهر راکون دچار یک طغیان عمومی شد.

داستان بازی رزیدنت ایول ۲ در ۲۹ سپتامبر ۱۹۹۸، یعنی دو ماه و پنج روز پس از رویدادهای رزیدنت ایول ۱ می‌باشد. پس از طغیان شهر راکون و در این زمان دو شخصیت وارد ماجرا می‌شوند: پلیس تازه کاری به نام لیان اسکات کندی که اولین روزهای کارش را سپری می‌کند بی خبر وارد شهر شده و با یک زامبی نیمه جان روبرو می‌شود. بعد از میان بردن آن به ششکل اتفاقی با دختری جوان به نام کلر ردفیلد آشنا می‌شود. کلر، خواهر کریس ردفیلد، و یک دانشجوی ۱۹ ساله‌است که برای دیدن برادرش به شهر راکون آمده‌است. هر دو با اتومبیل پلیس در حال فرار از منطقه هستند که ناگهان یک زامبی که در عقب خودرو بیهوش بوده سر بر میاورد و با آنها درگیر می‌شود لیان ترمز شدیدی می‌کند و زامبی به بیرون پرتاب می‌شود اما یک کامیون با سرعت در تعقیب آنهاست و سعی در از بین بردن آنها دارد لحظه کوتاهی قبل از این که کامیون به اتوموبیل برخورد کند لئون و کلر به بیرون می‌پرند و از اینجا دو کاراکتر بازی از هم جدا می‌شوند و قرار ملاقات خود را در ساختمان اداره پلیس راکون سیتی می‌گزارند. لیان و کلر به گونه‌ای متفاوت خود را به اداره پلیس شهر راکونR.P.D رساندند.

کلر ردفیلد

کلر پس از ورود به ساختمان پلیس، همانی را می‌بیند که انتظارش را داشت، ساختمان پلیس نیز در تسخیر زامبی‌ها است و پلیس‌ها و افسرها، خود به خون آشام تبدیل شده بودند. کلر در جستجوی برادرش بود که در این زمان او با یک افسر پلیس به نام ماروین براناف ملاقات می‌کند، ماروین از چگونگی شیوع ویروس در اداره پلیس با کلر صحبت می‌کند، و به کلر می‌گوید که کریس در این باره به آنها هشدار داده بود. کلر خود را به دفتر گروه S.T.A.R.S رسانده و بر روی میز کار برادرش یک دفترچه از او را پیدا می‌کند، که در اینجا متوجه می‌شود که برادرش از شهر خارج شده‌است. کلر در ادامه با شری برکین، دختر ویلیام برکین رو به رو می‌شود. شری که یک دختر بچهٔ کوچک است در آغاز از کلر ترسیده و از او فرار می‌کند. با پیشبرد بازی شری با کلر همرا می‌شود و برای خروج از شهر با هم، تلاش می‌کنند. کلر و شری خود را به آزمایشگاه فوق محرمانه آمبرلا در شهر راکون که در اعماق زمین بود رساندند و با دنیایی جدید در زیر خاک آشنا شدند. کلر در ادامه با ویلیام برکین که پس از تزریق ویروس G (که خودش آن را کشف کرده بود) به خودش، به یک هیولا تبدیل شده بود رو به رو شد و با او مبارزه کرد و او را برای بار نخست شکست داد، اما این پایان ماجرا نبود و کلر چندین بار دیگر نیز با او مبارزه کرد. هر بار ویلیام یک مرحله تکامل یافته تر و خطرناک تر از گذشته می‌شد. در نهایت کلر موفق شد تا این هیولا را که دیگر بسیار بزرگ و ترسناک شده بود را نابود کند.در پایان، کلر، شری و لیان که پیش از او در قطار بودند، از شهر خارج شدند.

لیان اس کندی

لیان از یک ورودی دیگر خود را به ادارهٔ پلیسی می‌رساند که قرار بود از آن پس در آنجا خدمت کند. ولی او در آغاز ورود خود به اداره پلیس با زامبی‌ها روبه رو شد، همکارانش به خون آشام تبدیل شده بودند. با پیشبرد بازی، لیان برای نخستین بار با ایدا وانگ رو به رو می‌شود. ایدا از طرف یک سازمان نا مشخص، ماًمور شده بود تا به هر شکل ممکن ویروس G را پیش از نابودی شهر به دست بیاورد. ایدا به لیان به گونه‌ای دیگر وانمود کرد که برای پیدا کردن دوستش، ((جان)) وارد اداره پلیس شده و از لیان درخواست کمک کرد. لیان از همهٔ رویدادهایی که در شهر رخ داده بود و از جریان ویروس‌ها بی اطلاع بود. او فقط یک پلیس تازه کار بود. آن دو در تلاش برآمدند تا از شهر خارج شوند. با پیشبرد بازی ویروس G به دست لیان می‌افتد و ایدا آن را از لیان طلب می‌کند. در این زمان آنت برکین (همسر ویلیام و مادر شری برکین، که پژوهشگر آمبرلا نیز بود) به طرف آن دو تیر اندازی می‌کند و بعد خودش می‌میرد، ایدا پس از تیر اندازی در حال سقوط بود که توسط لیان از سقوط نجات یافت، اما با اصرار ایدا، دست لیان را رها و سقوط کرد. لیان نیز ویروس را به پایین پرتاب کرد. در ادامه لیان پیش از راه اندازی قطار با آخرین هیولا رو به رو می‌شود. پس از چند لحظه از گذشتن نبرد، زنی نامشخص یک پرتابگر راکت دستی برای لیان می‌اندازد و لیان به کمک آن، هیولا را نابود می‌کند. آن زن ایدا بود و لیان متوجه شد که ایدا زنده‌است و ویروس G را نیز به دست آورده‌است. لیان با راه اندازی قطار با کلر و شری از شهر خارج می‌شوند.

Resident Evil 3: Nemesis

داستان Resident Evil 3: Nemesis

آغاز رخدادهای این بازی، یک روز پیش از رخدادهای بازی رزیدنت ایول ۲ و پایان داستان آن، دو روز پس از رویدادهای بازی رزیدنت ایول ۲ است. شهر راکون در طغیان ویروس تی است و جیل که از افسران پیشین گروه استارز بود؛ در تلاش است تا از شهر فرار کند. در جریان این تلاش، او با کارلوس اولیویرا که یکی از اعضای تیم U.B.C.S است ملاقات می‌کند. آمبرلا، برای مهار طغیان و نجات بازماندگان و پژوهشگران خود در شهر راکون، تیمی از U.B.C.S را در این شهر مستقر نمود. این تیم در رسیدن به هدف‌های خود ناکام ماند و بیشتر اعضای آن (۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر)، به نوعی نابود شدند. کارلوس به همراه چند هم‌رستهٔ دیگر خود، همچون نیکولای گینوائیف و میخائیل ویکتور به پیشبرد ماموریت خود در شهر می‌پرداخت که در میان آن‌ها، نیکولای به عنوان سردستهٔ تیم، اهداف خودخواهانه‌ای در سر می‌پروراند.

در این‌میان، شرکت آمبرلا با فرستادن نمسیس تصمیم داشت تا تمامی افسران گروه استارز را نابود کند. از دیدگاه آمبرلا، استارز بانی اصلی رسوایی شرکت آمبرلا بود. نمسیس در اداره پلیس شهر راکون با جیل روبه‌رو شد. نمسیس، نخست به سوی براد ویکرز حمله کرد و او را به راحتی از پای درآورد و سپس به جیل حمله نمود. این آغاز یک تعقیب و گریز طولانی مدت بود. جیل در چند قسمت از بازی مجبور بود تا از فرار دست کشیده و با نمسیس مبارزه کند، اما نمسیس با هر شکست نیز برمی‌خواست و به جیل حمله می‌کرد. در ادامه جیل متوجه می‌شود که می‌تواند با خبر کردن هلیکوپتر از طریق برج ساعت کلیسا، از شهر فرار کند و به کمک نیکولای فهمید که قطاری وجود دارد و می‌تواند آنها را به این ناحیه برساند. اما نیکولای قطار را دست‌کاری کرده‌بود (بسته به واکنش‌های متفاوت بازی‌باز، نیکولای ممکن است زنده مانده و یا کشته شود.) به همین دلیل به جای برج ساعت در جایی نزدیک آن، به دیوار برخورد می‌کند جیل با تلاش‌های فراوان به برج ساعت می‌رسد و هلیکوپتر را خبر می‌کند، اما با شلیک موشکی توسط نمسیس، هلیکوپتر از بین رفته و جیل دچار ویروس می‌شود. دراین میان کارلوس، پادزهر را یافته و جیل را نجات می‌دهد. در ادامه کارلوس متوجه شد که از جانب دولت آمریکا، برای پاک‌سازی شهر راکون، یک فروند بمب هسته‌ای به سمت شهر فرستاده شده‌است. کارلوس این موضوع را به اطلاع جیل رساند. با شنیدن این خبر، جیل به تکاپوی بیشتری برای خروج از شهر افتاد، اماهمچنان نمسیس در تعقیب او بود. کارلوس توانست تا یک دستگاه بالگرد را برای گریز از شهر فراهم کند. جیل نیز سرانجام و پیش از وارد شدن به بالگرد، آخرین مبارزهٔ خود را با نمسیس انجام داد و او را با کمک اسلحه لیزری نابود کرد. درپایان، جیل و کارلوس موفق شدند، تا به همراه بری بارتون و با کمک بالگرد از شهر بگریزند. پس از فرار این سه نفر، شهر راکون، توسط بمب هسته‌ای از نقشهٔ جغرافیایی ایالات متحده پاک شد.

Resident Evil Code: Veronica

داستان Resident Evil Code: Veronica

کلر ردفیلد بعد از جدا شدن از لئو و شری (در Resident Evil 2) براي پيدا كردن برادرش (کریس) به اروپا ميره، کلر موفق ميشه كه به شعبه آمبرلا در پاريس كه در راکفورد ایسلند واقع شده بود نفوذ كنه اما توسط اعضاي آمبرلا شناسايي ميشه و توسط رودریگو خوان رال دستگير ميشه و به زندان ميوفته، رودریگو خوان رال بعد از زخمي شدن کلر رو از زندان آزاد ميكنه و کلر هم به جستجوي خودش ادامه ميده كه در همين حين با استیو برنزاید پسر يكي از كارمندان آمبرلا كه به دليل فروختن تحقيقات آمبرلا دستگير شده بود آشنا ميشه. کلر بعد از گذروندن منطقه نظامي به كاخ خاندان اشفت ميرسه و در اونجا با آلفرد اشفت فرمانده راکفورد ایسلند روبرو ميشه و مورد تهديد قرار ميگيره. در اين بين آلبرت وسکر ماموريت بدست آوردن نمونه ويروس T-Veronica رو داره كه توسط آلفرد اشفت توسعه و در راکفورد ایسلند انتشار پيدا كرده كه در حال حاضر هم اين ويروس به خواهر دو قلوي مرده خودش يعني الکسیا اشفت انتقال پيدا كرده و تحت آزمايش هست. بعد از اينكه کلر و استیو كاخ خاندان اشفت رو بررسي كردن و به بعضي از موضوع ها پي برده بودن آلفرد كه اوضاع خودش رو تو خطر ديد تایرنت رو آزاد ميكنه، کلر و استیو بعد از شكست تایرنت موفق ميشن با هواپيما از اون منطقه فرار كنن و مجبور ميشن تو يكي از شعبه هاي ديگه آمبرلا در قطب جنوب برن،آلفرد هم بوسيله هواپيماي خودكار خودش پيش خواهر خودش به اون منطقه ميره تا اين دو رو از بين ببره، اما بعد از شكست خوردن از کلر و استیو سقوط ميكنه و در لحظات آخر الکسا رو كه 15 سال بود كه تو يه دستگاه برودتي نگهداري ميشد رو آزاد ميكنه. کلر و استیوهم بعد از شكست آلفرد موفق به فرار از اون منطقه ميشن. (آلفرد به دليل اينكه كسي از موضوع خواهرش با خبر نشه خودش رو گاهي اوقات به شكل الکسا در مياورد تا كسي متوجه نشه كه الکسا پانزده سال پيش مرده.) آلفرد موفق ميشه در آخرين دقايق عمرش بيدار شدن الکسا رو ببينه و تو بغل خواهرش بميره، الکسا بعد از مرگ برادرش تبديل به يك موجود عظيم جثه با شاخك هاي بزرگ ميشه و مانع از فرار کلر و استیو ميشه و هر دو رو زنداني ميكنه

بعد از دستگيري کلر و استیو توسط الکسا برادر کلر يعني کریس از طريق ايميلي كه توسط کلر به لئو فرستاده شده بود، از طريق لئو متوجه موضوعات ميشه و خودش رو به اونجا ميرسونه، کریس در ابتدا با رودریگو خوان رال روبرو ميشه و او قبل از مرگش داستان رو براي کریس تعريف ميكنه، کریس موفق ميشه كه کلر رو پيدا كنه، و کلر بعد از پيدا كردن کریس تصميم به نجات دادن استیو ميشه، اما بعد از پيدا كردن استیو متوجه ميشه كه استیو توسط الکسا به اين ويروس مبتلا شده و تبديل به يك موجود عظيم جثه ميشه و قصد كشتن کلر رو ميكنه اما بعد از ضربه خوردن دوباره تبديل به انسان ميشه و از عشقش به کلر ميگه و ميميره. در اين بين آلبرت وسکر با الکسا روبرو ميشه و از اون ميخواد كه با اون براي آزمايشات و دستيابي به ويروس T-Veronica بره، اما الکسا از اين درخواست ممانعت ميكنه و تبديل به موجودي آتشين ميشه، در همه لحظات کریس شاهد اين موضوعات بود و بعد از فرار آلبرت وسکر مجبور به مبارزه با الکسا ميشه، بعد از شكست دادن الکسا براي نجات کلر ميره، در انتهاي بازي بعد از نابود كردن الکسا كه به يه موجود عظيم جثه (پادشاه حشرات) تبديل شده بود بعد از رويارويي با آلبرت وسکر و شكست او موفق ميشه به همراه کلر بوسيله جت از اون منطقه فرار كنن.

Resident Evil Zero

داستان Resident Evil Zero

در سال ۱۹۸۸، و پس از کشف نهایی ویروس تی، اوزول ای اسپنسر دستور قتل دانشمند برجسته شرکت آمبرلا، جیمز مارکوس را صادر کرد. ویلیام برکین و آلبرت وسکر که از شاگردان مارکوس بودند، ماموریت این قتل را برعهده داشتند.

آن دو مارکوس را کشتند اما، زالوی ملکه وارد بدن مارکوس شد و مانع از مرگ وی شد. این رخداد از چشم برکین و وسکر پنهان ماند. پس از ده سال و در سال ۱۹۹۸، مارکوس توسط زالوی ملکه، به شکل کامل احیا شد و به تلافی حرکت اوزول ای اسپنسر، تصمیم به انتقام از شرکت آمبرلا گرفت. او بدین منظور، ویروس تی را در کوهستان آرکلی شایع ساخت و رفته رفته این حرکت او، کوهستان را به طغیان کشاند.

کوهستان آرکلی، مدخل ورودی به شهر راکون و مکانی است عمارت اسپنسر در آن قرار گرفته است. پس از شیوع ویروس تی، موجودات زنده به زامبی تبدیل می‌شدند و رخدادهای ناگواری را برای ساکنان کوهستان آرکلی رقم می‌زدند. این رخدادها، سبب شد تا تیم براووی گروه استارز، به عنوان نخستین تیم، مامور تحقیقات در رابطه با این رویدادهای ناگوار باشد. آلبرت وسکر که رئیس گروه استارز بود، پیش از این، با ویلیام برکین به توافق رسیده بود تا از آمبرلا جدا شوند و مستقل از این شرکت فعالیت کنند. از این رو، وسکر در این فکر بود تا از انتقام‌گیری مارکوس، به سود خود استفاده کرده و از این شرکت جدا شود. فرستادن تیم براوو و پس از آن تیم آلفا، در جهت رسیدن به این هدف و سنجش مخلوقات ویروس تی، توسط زبده‌ترین افراد بود.

Resident Evil 4

داستان Resident Evil 4

داستان بازی به ۶ سال پس از رویدادهای پس از نابودی شهر مشهور راکون مربوط می‌شود. شخصیت اصلی بازی لیان اسکات کندی است که در سری دوم بازی رزیدنت ایول در کنار کلر ردفیلد بود. در پایان آن بازی، لیان اس. کندی مجبور شد تا برای دولت ایالات متحده کار کند. مدتی بعد و پس از ورود به تیم حفاظت از رئیس جمهور ایالات متحده و خانواده‌اش، باید نخستین ماموریت خود را در قالب این مسئولیت جدید انجام دهد. دختر رئیس جمهور آمریکا توسط گروهی نامشخص ربوده شده‌است. لیان، شخصی است که باید او را نجات داده و به وطن بازگرداند. اطلاعات جاسوسی نشان می‌داد که دختری که بسیار شبیه اشلی است در یک روستای اسپانیایی دیده شده‌است. لیان خود را به این روستا رساند و درگیر کابوسی جدید شد. با پیشبرد داستان مشخص می‌شود که گروهی مذهبی به نام لوس ایلامینادوس (به فارسی: برترین روشن‌فکران)، اشلی گراهام را ربوده‌است. این گروه مذهبی، برای گسترش پیروان خود از انگل لاس پلاگاس (به فارسی: آفت و بلا) استفاده می‌کرد. کنترل کامل فکر و رفتار هر موجودی که به این انگل مبتلاست، در اختیار رهبران گروه لوس ایلامینادوس خواهد بود. مبتلایان به این انگل، دیگر یک زامبی نیستند؛ آنها لوس گانادوس (به فارسی: گله گاو) نام دارند. اسموند سدلر رهبر اصلی این گروه در سدد بود، تا به این وسیله مذهب خود را گسترش دهد و توازن قدرت در دنیا را از دولت امریکا گرفته و به خود منتقل کند، به همین دلیل گروه مذهبی او دختر رئیس جمهور را ربودند، تا با وارد کردن انگل به بدن او، قدرت خودشان را به رخ دولت آمریکا بکشانند. لیان در ادامه با شخصی به نام لوئیس سرا آشنا می‌شود که پیش از این یک پلیس در شهر مادرید بود، اما اینک به عنوان یک دانشمند برای گروه ایلامینادوس کار می‌کند. البته لوئیس از همکاری با این گروه دست می‌کشد و برای نابودی آن، به لیان کمک می‌کند. سرانجام لیان اس. کندی، اشلی را پیدا می‌کند و به همراه او در تلاش برای خروج از آن مکان برمی‌آید. لیان در جریان تلاش خود، تمام پیروان انگلی این مذهب را به همراه رهبرشان نابود کرده و سرانجام با اشلی به سمت وطن برمی‌گردد.

نکته‌های دیگر درباره‌ی داستان این بازی حضور ایدا وانگ و جک کراوزر در بازی است. ایدا همانند داستان رزیدنت ایول ۲ ماموریتی از طرف وسکر داشت. او باید نمونه‌ی انگل لاس پلاگاس را برای سازمان به دست می‌آورد. او سرانجام موفق به این کار شد؛ پس از نابود شدن سدلر نمونه‌ی انگل به دست لیان افتاد اما ایدا با تهدید، آن را از لیان گرفته و سپس فرار می‌کند. جک کراوزر نیز که پیش از این در یک ماموریت در کنار لیان بود، اینک برای سدلر فعالیت می‌کند. او در نهایت پس از چند مبارزه با لیان کشته می‌شود؛ این سرانجام او نبود و کراوزر سرانجام توسط ایدا نابود می‌شود. لوئیس نیز، پس از دراختیار گذاردن قرص‌های مخصوصی به لیان، جان خود را از دست می‌دهد. او به شدت توسط سدلر مجروح شده بود

Resident Evil 5

داستان Resident Evil 5

رویدادهای این بازی در سال ۲۰۰۹، یعنی ۶ سال پس از نابود شدن شرکت آمبرلا رخ داده‌است. کریس ردفیلد به سازمان B.S.A.A پیوسته بود. این سازمان به شکل نظامی با فعالیت‌های غیر قانونی بیولوژیکی، در جهان مبارزه می‌کرد . کریس توسط این سازمان برای بررسی موارد قاچاق سلاح‌های بیولوژیکی در آفریقا به آنجا فرستاده می‌شود. به محض ورود کریس به منطقه خود مختار کیجوجو ، دوست و همکار جدیدش را می‌بیند، شوا آلومار، از مقر B.S.A.A در غرب آفریقا با کریس در انجام ماموریتش همراه می‌شود. آن دو با هم، به سوی قرار گاه گروه آلفا (که زیر مجموعه B.S.A.A بود) حرکت کردند. آنها در تلاش برای جلوگیری از فعالیت‌های یک قاچاقچی سلاح‌های بیولوژیکی، به نام ریکاردو ایروینگ هستند . به هر حال طولی نکشید، که مردم بی‌آزار این شهر نیز قربانی آزمایش‌های بیولوژیکی و ژنتیکی قرار گرفتند و به موجوداتی به نام ماجینی، در حال تغییر بودند . آن دو سرانجام تنها بازمانده گروه آلفا، فرمانده دِ چنت را پیدا کرده و مدرکی را بر ضد ایروینگ از او دریافت می‌کنند. یافتن مدرک بر ضد فعالیت‌های ایروینگ نخستین و مهمترین ماًموریت آن دو بود. با پیشبرد بازی، کریس و شوا، ایروینگ را پیدا می‌کنند، ولی ایروینگ با کمک زنی ناشناس موفق به فرار می‌شود اما ایروینگ از خود یک پرونده را جا گذاشت. کریس و شوا موفق شدند توسط آن پرونده، در مورد فعالیت‌های ایروینگ اطلاعاتی به دست بیاورند و آن را با مرکز فرماندهی درمیان گذاشتند. دیری نپایید که B.S.A.A گروه دلتا را به پشتیبانی آن دو فرستاد. فرمانده جاش استون، رهبر گروه دلتا، به کریس یک کارت حافظه که شامل عکس‌هایی از پژوهش‌های مهم بود داده و کریس با بازکردن و مشاهده عکس‌ها به شکل ناگهانی عکسی از جیل ولنتاین را می‌بیند. پس از آن کریس در مورد مرگ جیل در رویداد عمارت اسپنسر، دچار تردید می‌شود. کریس و شوا به دنبال یافتن ایروینگ بودند، اما نمی‌دانستند که جیل نیز در این رویدادها حضور دارد.

کریس ردفیلد

با پیشبرد بازی، کریس و شوا از موقعیت تقریبی ایروینگ، که در یک پالایشگاه وابسته به شرکت ترایسل بود آگاه شدند و به سوی آنجا حرکت کردند. درست زمانی که آن دو به پالایشگاه رسیدند، ایروینگ با یک کشتی از آن مکان فرار کرد و با بمب‌های ساعتی که در پالایشگاه جاسازی کرده بود آنجا را نابود کرد، کریس و شوا پیش از نابودی پالایشگاه به کمک جاش استون، از آنجا فرار می‌کنند و به دنبال ایروینگ حرکت می‌کنند. پس از رسیدن به کشتی ایروینگ و وارد شدن به آن، ایروینگ با تزریق یک ویروس به خودش، به هیولایی بزرگ تبدیل می‌شود. شوا و کریس پس از نابود کردن هیولا، از ایروینگ که در حال مرگ بود پرسسش‌هایی را مطرح کردند. ایروینگ از زنی به نام اکسلا گیونه نام برد و او را در پس این ماجراها معرفی کرد.

کریس و شوا در جستجوی این زن بر آمدند. با پیشبرد بازی آن دو با اکسلا رو به رو می‌شوند. کریس و شوا از او ذر مورد پژوهش‌های غیر قانونی شان و البته جیل می‌پرسند و اکسلا به آنها توضیحاتی در آن مورد می‌دهد. آنها موفق به کشف ویروسی شده بودند، که در آن، میزبان این ویروس، به موجودی به نام یو-۸ (U-۸) تکامل می‌یافت. این B.O.W جدید دارای هوش بالاتر، قدرت تخریب بیشتر و البته با ویژگی فرمان برداری بود. اکسلا، آن دو را با این مخلوق تنها گذاشته و آن مکان را ترک می‌کند. شوا و کریس پس از یک نبرد دشوار با این موجود، او را از پای در می‌آورند و دوباره به جستجوی اکسلا می‌پردازند.

کریس و شوا با دشواری فراوان موفق به پیدا کردن اکسلا می‌شوند. کریس باز هم در مورد جیل و مکان او، از اکسلا می‌پرسد، که در این لحظه، همان زن ناشناس که به ایروینگ کمک می‌کرد، وارد صحنه شده و با کریس و شوا در گیر می‌شود. در این درگیری نقاب زن ناشناس از صورتش جدا می‌شود، ولی هویت او همچنان نامشخص می‌ماند. در این هنگام آلبرت وسکر وارد صحنه شده و هویت آن زن را برای شوا و کریس آشکار می‌کند. آن زن ناشناس، جیل والنتاین است و اینک برای وسکر کار می‌کند. کریس که به شدت در حال تعجب است، تلاش می‌کند تا خود را به جیل بشناساند، اما گویی جیل هیچ کدام از حرف‌های کریس را متوجه نمی‌شود. وسکر، کریس و شوا را به مبارزه‌ای دو به دو با خود و جیل دعوت می‌کند. این نبرد دو به دو یکی از زیبا ترین نبردهای بازی است. مبارزه با فراانسانی به نام وسکر و دوست و همکاری قدیمی به نام جیل والنتاین. در نهایت پس از هفت دقیقه مبارزه، وسکر به کریس اعلام می‌کند که باید آن دو را برای انجام کارهایی مهمتر از مبارزه ترک کند. با پیشبرد بازی، بازیباز متوجه می‌شود که جیل، با یک کپسول دارای مادهٔ P۳۰ که به سینه‌اش نصب شده بود، در کنترل وسکر قرار داشت، و از روی اراده این کار را انجام نداده بود. مادهٔ P۳۰، اثری زود گذر داشت و بنابراین باید مرتب به بدن جیل، با کمک آن کپسول تزریق می‌شد. میزان تزریق نیز با کمک یک ریموت که در اختیار وسکر بود تعیین می‌شد.

کریس و شوا بدون جیل، به حرکت خود برای پیدا کردن وسکر ادامه دادند و وارد کشتی وسکر شدند. با پیشبرد بازی، کریس و شوا با اکسلا رو به رو می‌شوند. در حالی که اکسلا از درد به خود می‌پیچید، صدای وسکر از بلندگو پخش شد. آلبرت وسکر جدیدترین اکتشافات بیولوژیکی شرکت ترایسل را بر روی اکسلا آزمایش کرد. با در اختیار بودن منابع غذایی و ژنتیکی برای این انگل، این قابلیت را دارد که در یک بالانس از خود ۶ بیلیون انگل دیگر متولد کند. اکسلا پس از تبدیل شدن به یک هیولای بزرگ و ترسناک به کریس و شوا حمله کرد. آن دو پس از فرار به درون کابین آن کشتی غول آسا، برای بار دیگر مجبور بودند با هیولا مبارزه کنند. پس از یک نبرد بسیار نفسگیر با این هیولا، کریس و شوا موفق به نابودی آن می‌شوند، و برای پیدا کردن وسکر حرکت می‌کنند. در این هنگام جیل با کریس تماس گرفته و نقطه ضعف وسکر را برای کریس فاش می‌کند. یک سرم به نام PG67A/W وجود دارد که اگر به مقدار زیاد به بدن وسکر تزریق شود، او را سمی می‌کند . با پیشبرد بازی، کریس و شوا، وسکر را یافته و با او مبارزه می‌کنند. پس از یک نبرد زیبا کریس موفق می‌شود تا این سرم را به بدن وسکر تزریق کند. سپس وسکر تعادل جسمی و روانی خود را از دست داده و به کریس می‌گوید که این پایان کار نیست. وسکر می‌خواست با یک هواپیمای موشک انداز، موشک‌های دارای ویروس اوروبوروس (Uroburos) را آزاد کند. به همین منظور خود را به هواپیما رساند و آماده پرواز شد. کریس و شوا نیز به دنبال او رفته و موفق شدند خود را به هواپیما برسانند. با پیشبرد بازی هواپیما به یک منطقهٔ آتشفشانی سقوط می‌کند. وسکر ویروس اوروبوروس را به بدن خود وارد کرده و دارای قدرتی بسیار بیش از پیش می‌شود. کریس و شوا در پایان یک نبرد هیجان انگیز با وسکر در آن محیط آتشفشانی، موفق به شکست وسکر می‌شوند، وسکر به درون آتش می‌افتد و کریس و شوا توسط یک بالگرد که جیل و جاش در آن بودند، نجات می‌یابند. اما این پایان ماجرا نبود و وسکر هنوز زنده بود و در درون آتش، بالگرد را گرفته بود که در این لحظه با پیشنهاد جیل، کریس و شوا با شلیک ۲ راکت به وسکر و در حالی که در آتش می‌سوخت او را نابود کردند.

Resident Evil 6

داستان Resident Evil 6

داستان نسخه ششم سری رزیدنت ایول، درسال ۲۰۱۳ و ۱۵ سال پس از رویدادهای شهر راکون روایت می‌گردد. بخش اول از 24 دسامبر 2012 آغاز میشود.در شرق اروپا حملات تروریستی روی داده است. جیک مولر پسر آلبرت وسکر برای جلوگیری از این حملات به آنجا فرستاده میشود در این راه شری برکین از بازمانده های شهر راکون جیک را همراهی میکند.شری به جیک میگوید از آنجایی که تو پسر آلبرت وسکر هستی برای توقف تمام این ماجراها نیاز به خون تو است و جیک موافقت میکند تا با شری به جایی برود که از ادامه همه حملات جلوگیری کنند. ناگهان هیولای بزرگی در این راه به این دو حمله میکند.شری و جیک چندین بار با آن مبارزه کرده اما این هیولا آنها را تا چین دنبال میکند. همزمان با این حملات کریس ردفیلد و پی‌یرس نیوانس نیز بخش دوم داستان را رغم می زنند.ایدا وانگ به کریس و پیرس حمله کرده است و بیشتر اعضای گروه BSAA توسط وی کشته میشوند و کریس و پیرس به کشور چین میروند تا وظیفه مقابله با “ویروس-سی” را داشته باشند.

بخش دیگری از داستان به شش ماه بعد و 29 ژوئن 2013 برمیگردد. لیان اسکات کندی و هلنا هارپر مامور محافظت از رئیس جمهور آمریکا آدام بنفورد هستند. که رئیس جمهور دچار حمله بیوتروریستی میشود.لیان و هلنا به دنبال این هستند که چه کسی در پس پرده این حملات بیوتروریستی قرار دارد تا انتقام خون رئیس جمهور را از وی بگیرند. لیان و هلنا متوجه میشوند که فردی که در حال حاضر کنترل تمامی نیروهای مبارز حملات بیوتروریستی را برعهده دارد درک سیمونز است که خود بر خلاف چیزی که خیلی ها فکر میکنند در پشت حملات قرار دارد.لیان و هلنا به طور مخفیانه با فردی از داخل نیروهای دولتی راهی را برای رسیدن به سیمونز پیدا میکند تا اینکه متوجه میشود تمام این سره نخ ها به کشور چین برمیگردد.لیان و هلنا به چین میروند و متوجه میشوند که جیک و شری نیز در آنجا هستند.لیان ،هلنا ، شری و جیک در کنار هم در برابر هیولایی که مدت ها به دنبال جیک و شری بود میجنگند و خود را به سیمونز میرسانند.سیمونز نیز به همراه همکاران خود به آنها حمله و تیراندازی میکند. اما در همین بین فردی به طور مخفیانه آمپولی از “ویروس-سی” را به بدن سیمونز میزند و سیمونز تبدیل به یک هیولای بزرگ میشود.لیان و هلنا در روی ریل قطار در حال حرکت با سیمونز مقابله کرده و موفق به شکست وی میشوند.همه فکر میکنند که تمام ماجراها به پایان رسیده اما ناگهان موشکی وارد خاک چین شده و ویروس-سی را پخش میکند و دوباره تمام مردم دچار این ویروس میشوند.اینبار لیان و هلنا با کریس ردفیلد و پیرس نیوانس مواجه میشوند و با هم به دنبال این خواهند رفت که بفهمند پشت پرده این ماجرا چه چیزی است.

بخش پایانی داستان مربوط به قسمت دیگری از ماجرای کریس ردفیلد و پی‌یرس نیوانس است.کریس و پیرس در حال مبارزه با حملاتی هستند که در شرق آسیا رخ میدهد.در این بازی، مردم جهان در ترسی مشترک از حملات بیولوژیکی قرار گرفته‌اند و کشوری در جهان، مصون از ایین گونه حملات نیست.

Resident Evil 7 Biohazard

داستان Resident Evil 7 Biohazard

در سال 2017 بخاطر پیامی از طرف همسرش میا که سه سال است گمشده دریافت می‌کند، به سمت مزرعه ای متروکه در شهر دولوی در ایالت لوییزیانا ، راهی می‌شود. خانه ای به ظاهر ترک و خالی شده را می‌گردد، و میا را در زیرزمین خانه زندانی شده پیدا می‌کند! در مدت زمان فرارشان، میا توسط نیروئی ناشناخته تسخیر می‌شود، به ایتان حمله می‌کند و ایتان مجبور به قتل همسرش می‌شود. بعد از دریافت تماسی از طرف یک خانم به نام زوئی که پیشنهاد کمک به ایتان داد، وی دوباره توسط میای احیا شده مورد حمله قرار می‌گیرد و سپس توسط جک بیکر ، پدر سالار خانواده‌ی بیکر رام می‌شود. ایتان هم توسط جک ، همسر وی مارگوریت ، پسرشان لوکاس و پیرزنی ویلچری، اسیر می‌شود. هرچند که ایتان موفق به فرار از دست اسیر کنندگانش می‌شود، چندین بار باJack مواجه می‌شود، نشان می‌دهد که می‌تواند از زخم های وخیم و بریده شدن اعضای بدنش احیا شود.

زوئی دوباره با ایتان تماس می‌گیرد و آشکار می‌کند که وی دختر خانواده‌ی بیکر ها است. زوئی به اطلاع ایتان می‌رساند که او، خانواده اش و میا، همه‌ی آن‌ها توسط یک نوع بیماری عفونی گرفتار شده اند، ولی بیماری ای که امکان درمانش با سرومی خاص، وجود دارد. ایتان به سمت خانه ای قدیمی برای به دست آوردن عناصر سرم راهی می‌شود، جایی که مجبور به قتل مارگوریت، همسر جک می‌شود. بعد از جمع کردن عناصر، ایتان شروع به تجربه کردن خیال و تصور هایی از یک دختر جوان ناشناخته می‌کند. قبل از اینکه ایتان برگردد، لوکاس زوئی و میا را اسیر می‌کند و ایتان را مجبور می‌کند که در طویله ای بمب گذاری شده بگردد تا آن‌ها را پیدا کند. ایتان لوکاس را گول می‌زند و باعث فرار کردن لوکاس می‌شود، به این وسیله زوئی و میا را نجات می‌دهد. سپس زوئی دو عدد دوز از سرم را تولید می‌کند، ولی جک که حال به شدت جهش یافته است، به گروه حمله می‌کند و ایتان یکی از دوز‌های سرم را استفاده می‌کند تا به طور دائمی جک را به قتل برساند. بعد از این کار حق انتخاب دارد که میا زوئی را درمان کند. انتخاب کردن زوئی باعث می‌شود قلب میا شکسته شود، کاری که خلاف قول ایتان برای رساندن کمک بود. بعد از اینکه ایتان و زوئی با یک قایق فرار می‌کنند، زوئی آشکار می‌کند که خانواده‌ی بِیکر‌ها بعد از اینکه میا با دختری جوان به نام Eveline رسید بیمار شدند. در همان حال تانک قایق خراب می‌شود و جلوی فرارشان را می‌گیرد، Eveline به صورت فیزیکی زوئی را به قتل می‌رساند و ایتان هم توسط موجودی از قایق به پایین پرت می‌شود. اما اگر ایتان میا را انتخاب کند، زوئی خداحافظی ای تلخ با ایتان و میا می‌کند. سپس ایتان و میا با قایقی فرار می‌کند و در راه فرارشان تانک قایق خراب می‌شود و توسط موجودی از قایق به سمت پایین پرت می‌شوند.
بدون در نظر گرفتن انتخاب بازیکن، عاقبت میا به قایقی خراب شده می‌کشد و به دنبال ایتان می‌گردد در حالی که خیال ها و تصوراتی از Eveline را تجربه می‌کند، کسی که میا را مادر خطاب می‌کند. بالاخره، حافظه‌ی میا برمی‌گردد، و آشکار می‌شود که میا کارگر مخفی‌ای برای شرکتی بدون نام بوده است که Eveline را به عنوان یک سلاح زیستی تولید کرده اند. میا مسئول بوده که Eveline را به سمت کشتی اسکورت کند در حالی که Eveline فرار می‌کند و کشتی را غرق می‌کند. سپس میا را بیمار می‌کند تا وی را مجبور به مادر بودن برای خود کند. بعد از پیدا کردن ایتان، میا به وی آمپولی از مواد ژنتیکی Eveline می‌دهد. اگر ایتان زوئی را درمان می‌کرد، میا تسلیم کنترل Eveline می‌شد، به ایتان حمله می‌کرد و ایتان را مجبور به کشتنش می‌کرد. اگر ایتان میا را درمان می‌کرد، میا به قدر کافی در مقابل کنترل Eveline مقاومت می‌کند تا زمانی که ایتان از کشتی برود و نجات پیدا کند.

بعد از ترک کردن کشتی، ایتان آزمایشگاه نمک پنهانی را در داخل انبار نمکی کشف می‌کند. در آن‌جا متوجه می‌شود که Eveline سلاح زیستی ای از سری E هست که توانایی بیمارکردن مردم با الگوی روان گردان است که به وی روی ذهن قربانی هایش کنترل می‌دهد، نتیجه اش دیوانگی آن‌ها، توانایی های فرا انسانی احیا کنندگی و جهش های مختلف می‌شود. Eveline با عقده ی داشتن یک خانواده بزرگ شده بود، عقده ای که باعث شد میا و خانواده ی بِیکر‌ها را بیمار کند و ایتان را به خانه‌ی بِیکر‌ها بکشاند. همچنین آشکار شد که لوکاس توسط سازمان در برابر انجام مشاهداتی بر روی Eveline ، از کنترل Eveline بر روی خویش امن شده است. با استفاده از تجهیزات آزمایشگاه و مواد ژنتیکیEveline ، ایتان پادزهری طراحی می‌کند تا Eveline را به قتل برساند و سپس راهی چندین تونل می‌شود که به سمت خانه‌ی بِیکر ها هدایت می‌شوند. Eveline با توهمات به ایتان حمله می‌کرد، ولی ایتان بر توهمات غلبه می‌کند و پادزهر را به Eveline تزریق می‌کند، ظاهرش را نابود می‌کند و آشکار می‌شود که Eveline همان پیرزن روی ویلچر است، که بعد از فرارش به سرعت در حال پیر شدن بوده است. سپس Eveline تبدیل به هیولایی بزرگ می‌شود ولی با حمایت نیرو های ارتش مهار می‌شود، ایتان می‌تواند وی را شکست دهد. حال که تهدید به پایان رسیده است، نیروهای ارتش و فرمانده شان، که خودش را به عنوان ردفیلد خطاب می‌کند، ایتان را توسط هلیکوپتر نجات می‌دهد. اگر ایتان میا را درمان نمی‌کرد، بعد از این ماجراها ایتان گوشی خود را که حامل آخرین پیام میا به وی با محتویات “خدانگهدار” است به پایین پرتاب می‌کند. ولی اگر میا درمان می‌شد، میا را زنده پیدا می‌کردند و با هلیکوپتر نجاتش می‌دادند. همان‌طور که هلیکوپتر پرواز می‌کند، آشکار می‌شود که هلیکوپتر لوگوی شرکت آمبرلا را در بر دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

21 ÷ = 3

تمام حقوق برای وبسایت گیم کیو محفوظ است. | Newsphere by AF themes.