گیم کیو

مرجع بازی های ویدیویی

داستان مجموعه بازی Metal Gear

سری بازی‌های محبوب Metal Gear تاریخچه‌ای طویل دارند و داستان آن از پیچیدگی بسیاری برخوردار است که حتی متال‌گیر بازهای قدیمی را هم گاهی به چالش می‌کشد.

متال‌گیر سالید را به جرات می‌توان از برترین مجموعه بازی‌های تاریخ به شمار آورد. بازی‌های این سری، نسخه به نسخه همراه با تکنولوژی روز پیشرفت کردند و بهتر شدند و جدا از این که همواره در حفظ طرفداران قبلی موفق هستند، دائما بر تعداد مخاطبان خود نیز می‌افزایند. همان‌طور که نمایش خیره‌کننده‌ی  The Witcher 3 بسیاری از کسانی که تا به حال دنیایش را نمی‌شناختند را به خود جذب کرد، Metal Gear Solid 5: Phantom Pain این روزها کاری را شبیه به آن انجام می‌دهد. وجه شباهت دیگر این دو اثر نیز در پیچیدگی‌های بسیار داستان دنیایشان است. همان‌طور که برای داشتن یک تجربه‌ی خارق‌العاده با گرالت هیولاکش، نیاز به شناخت آثار قبلی مجموعه و معرفی شخصیت‌های مهم و نگاهی به این دنیای جادوگری است، تجربه‌ی قسمت پنجم متال گیر سالید هم بدون دانستن ماجراهای قبلی و خیلی اطلاعات دیگر از لذت بازی کردنتان می‌کاهد.

سالی که داستان بازی در آن جریان داردسال عرضهبازی‌های سری متال‌گیر به ترتیب داستانی
۱۹۶۴۲۰۰۴Metal Gear Solid 3: Snake Eater
 ۱۹۷۰۲۰۰۶Metal Gear Solid: Portable Ops
۱۹۷۴۲۰۱۰Metal Gear Solid: Peace Walker
۱۹۷۵۲۰۱۴Metal Gear Solid V: Ground Zeroes
۱۹۸۴۲۰۱۵Metal Gear Solid V: The Phantom Pain
۱۹۹۵۱۹۸۷Metal Gear
 ۱۹۹۹۱۹۹۰Metal Gear 2:Solid Snake
۲۰۰۵۲۰۰۴Metal Gear Solid: Twin Snake
۲۰۰۷/۹۲۰۰۱Metal Gear Solid 2: Sons Of Liberty
۲۰۱۴۲۰۰۸Metal Gear Solid 4: Guns Of Patriots
۲۰۱۶/۱۸۲۰۱۳Metal Gear Rising: Revengeance
PO_NA_cover

وقتی قرار باشد دنیای بزرگ متال‌گیر را برای مخاطبی که هیچ شناختی نسبت به آن ندارد معرفی کنیم، بزرگترین اشتباه پرداختن به جزئیات خواهد بود. دنیای این مجموعه به حدی گستردگی و پیچیدگی دارد که بیان تک‌تک جزئیاتِ آن را تقریبا غیرممکن می‌کند. حتی اگر این کار ممکن هم باشد، خودش مخاطب را بیش از پیش سردرگم می‌کند. قبل از شروع این را بگویم که در این مقاله‌ی دو قسمتی، چند نکته رعایت می‌شود. ما داستان این مجموعه را از لحظه‌ی آغاز تا جایی که قرار است فانتوم‌پین شروع شود، روایت می‌کنیم و هیچ کاری به قسمت‌های بعدی داستان نداریم چرا که ماجراهای‌شان به هیچ عنوان ارتباطی با فانتوم‌پین ندارد و بیان کردنشان فقط بی‌جهت حجم مقاله را زیاد می‌کند. نکته‌ی بعدی، نگاه کلی ما به داستان این سری است. در این نوشته، اصلا دیدمان نسبت به ماجراها را جزئی نمی‌کنیم و فقط آن‌قدر می‌گوییم که از ماجراهای قبل از فانتوم‌پین برایتان ابهامی باقی نماند. نکته‌ی سوم هم بدیهی است اما بیانش ضرری ندارد. این مقاله به طور کامل داستان تمام بازی‌های این سری که از نظر داستانی پیش از فانتوم‌پین هستند را لو می‌دهد. چهارمین نکته که از اهمیت بسیاری نیز برخوردار است مربوط به یکی از نسخه‌های بازی به نام Metal Gear Solid: Portable Ops می‌شود. این بازی تنها بازی این مجموعه است که کوجیما خودش داستان آن را ننوشته است. به جرات می‌توان گفت که داستان این نسخه تقریبا هیچ نکته‌ی خاصی ندارد و حتی ربط خاصی به ادامه‌ی داستان در نسخه‌های بعدی نیز ندارد. تمام ماجرای آن مربوط به یک درگیری بین اسنیک و گروه فاکس می‌شود و در پایان اسنیک موفق به شکست آن‌ها می‌گردد. از آن‌جایی که هدفمان این است که تا جای ممکن حرف‌هایمان را خلاصه کنیم، از بیان داستان این نسخه( که کلا دو پاراگراف می‌شود!) هم می‌پرهیزیم.

هیدئو کوجیما

قبل از آغاز به پرداختن درباره‌ی داستان بازی‌های قبلی این سری، این دنیا را برایتان در یک نگاه کلی تصویرسازی می‌کنیم. در ابتدا خالق این دنیا را می‌شناسیم، سپس ویژگی‌های اصلی این داستان را بیان می‌کنیم. بعد از این‌ها چند نکته در رابطه با سری متال‌گیر می‌گوییم و سپس به معرفی شخصیت‌های مهم و متمایز کردن اسنیک‌ها از یکدیگر می‌پردازیم. اول از همه به سراغ هیدئو کوجیما بازی‌ساز بزرگ ژاپنی و خالق این مجموعه متال گیر می‌رویم.

konami-releases-new-statement-on-hideo-kojima_6za4.1920

هیدئو کوجیما را می‌توان از برترین بازیسازان قرن به شمار آورد. شخصی که در سال ۱۹۶۳ در توکیو به دنیا آمد و در طول زندگی خود فراز و نشیب‌های بسیاری را تجربه کرد. او در خانواده‌ای به دنیا آمد که دائما در حال مهاجرت و جابه‌جایی بودند و هرگز به او بهای زیادی نمی‌دادند. از همان سنین کودکی برنامه‌های تلویزیونی و فیلم‌ها و انیمیشن‌ها تبدیل به سرگرمی‌های او شدند. کوجیما از همان کودکی عاشق سینما بود و آرزویی بزرگ‌تر از تبدیل شدن به یک فیلم‌ساز بزرگ نداشت. او چند بار اقدام به ساخت فیلم‌های کوتاه کرد اما زمانی که خواست به طور جدی وارد این عرصه شود، به دلیل نداشتن هیچ‌گونه امکانات و هیچ بودجه‌ی مالی پا پس کشید. میل و علاقه‌ی کوجیما به داستان‌سرایی و تصویرسازی‌های سینمایی هرگز از بین نرفت و او اولین کتاب خود را در ۴۰۰ صفحه به نگارش در آورد.

پس از مدتی هیدئو کوجیما با «ماریو» و دنیای بازی‌های رایانه‌ای آشنا شد و کورکورانه تصمیم به ساخت رویاهایش در این دنیا گرفت. او رشته‌ی بازاریابی را برگزیده بود و به همین دلیل پس از ورود ناگهانی‌اش به کونامی هم موفق به کار در جایی که می‌خواست نشد. اما این هم مانع او نشد و وی پس از تلاش‌های بسیار اولین پروژه‌ی خود را با نام «آخرین دنیا» به کونامی ارائه کرد. این پروژه اصلا به مزاق مدیران کونامی خوش نیامد و در همان وهله‌ی اول لغو شد. این‌ها پایان ماجراهای کوجیما برای تبدیل شدن به یک اسطوره نبود و او با کمک گرفتن از ذهن داستان‌نویس و خلاق خود در سال ۱۹۸۷ بازی Metal Gear را خلق کرد. متال‌گیر در آن روزها اولین بازی سبک‌ مخفی‌کاری جهان به حساب می آمد و با در نظر گرفتن تکنولوژی حاضر در آن زمان، تجربه‌ای خارق‌العاده بود. نکته‌ی مثبت و متفاوت این پروژه که در هیچ‌کدام از بازی‌های آن روزگار دیده نمی‌شد، داستانی بود که این بازی با خود یدک می‌کشید. از دیالوگ‌هایی که آن زمان فقط بر روی صفحه نوشته می‌شد، جملاتی باقی مانده که حتی در بعضی از برترین داستان‌های تاریخ دیده نمی‌شود.

کوجیما بارها خواست که برای همیشه دنیای متال‌گیر را ترک کند، چرا که دوست داشت بیش از این‌ها در دنیای گیم قلم بزند و سمت و سوی داستان‌هایش را به مکان‌های دیگری هم ببرد. زمانی که در سال ۲۰۰۸ بازی Metal Gear Solid 4: Guns Of Patriots منتشر شد و آن نمایش بی‌نظیر را به مخاطبان هدیه کرد، دیگر کسی انتظار متال‌گیر دیگری نداشت. پایان عجیب و غریب، خاص و متفاوت این نسخه، تقریبا احتمال عرضه‌ی هر بازی دیگری از این مجموعه را از بین برد. نه این که کسی این عقیده را داشته باشد که دیگر متال‌گیر چیزی برای روایت ندارد، بلکه همگان فکر می‌کردند کوجیما قطعا همین‌جا مجموعه را در اوج به پایان می‌رساند. عرضه‌ی Peace Walker در سال ۲۰۱۰، این فرضیه‌ها را از بین برد اما داستانش به طوری نبود که کسی انتظار دیوانه‌وار نسخه‌ی بعدی را بکشد. پس از روزها و مدت‌ها مخفی‌کاری‌های کوجیمایی! قسمت پنجم متال گیر سالید معرفی شد و بخش اول با نام Ground Zeroes که می‌شود در کمتر از ۷۰ دقیقه به اتمام رساند، در سال ۲۰۱۴ عرضه شد تا عطش طرفداران برای نسخه‌ی بعدی که به عقیده‌ی کوجیما بزرگترین نسخه‌ی این سری است را افزایش دهد و هم‌اکنون چند روز بیشتر تا پایان یافتن حماسه باقی نمانده است. نمی‌دانم باید این سخن را باور کرد یا نه، اما کوجیما گفته این آخرین متال‌گیری است که می‌سازد.

Metal-Gear-Solid-Peace-Walker13505497848rn2pYPVZa

ویژگی‌های دنیایِ داستانی متال‌گیر

داستان این سری بازی‌ها، روایتگر داستان بزرگترین سرباز قرن بیستم یا همان بیگ‌باس است که سرد و گرم‌های بسیاری را در زندگی خود تجربه کرده است. در عین این که داستان بازی، روایتی کاملا شخصی و غیر حقیقی است، تکه‌تکه‌های خود را بر اساس حقایق تاریخی چیده است. حقیقتش را بخواهید، داستان سری بازی‌های متال‌گیر، هدف اصلی خود را نشان دادن تاریکی‌های جنگ قرار داد. جالب است بدانید نقطه‌ی آغازین این داستان‌ها نیز جنگ سرد است. متال‌گیر در حقیقت برای اعتراض به سیاست‌های زشت و پلید دولت‌های جنگ‌طلب ساخته شد. شخصیت‌های این داستان، همواره در پی عدالت‌طلبی و جلوگیری از جنگ‌های اتمی و فعالیت‌های نظامی که به مردم صدمه می‌زنند، هستند. کوجیما قبل از نگارش هر قسمت از این داستان، به مطالعه‌ی چندین و چند برهه از تاریخ می‌پردازد و آن‌ها را به شکلی سینماوار در دنیای بازی‌هایش پیاده می‌کند، به همین سبب مخاطب کوجیما در بسیاری از دقایق متال‌گیر با یک رویداد حقیقی تاریخی طرف می‌شود و به این دلیل داستان را بیش از پیش باور می‌کند. متال‌گیر نشان می‌دهد که دولت‌ها و سیاست‌مداران بزرگ، چطور به دلخواه خود انسان‌ها را بازیچه‌ی دست خویش ساخته و با سوءاستفاده از آن‌ها اهدافشان را محقق می‌سازند.

اسنیک‌ها

یکی از بزرگترین سوالاتی که همواره دغدغه‌ی زیادی برای کسانی که این سری را نمی‌شناسند ایجاد کرده این است که این اسنیک‌ها چه تفاوتی با هم دارند؟ چرا در عین تفاوت همه از نامی مشترک بهره می‌برند و از همه مهم‌تر در این نسخه ما با کدامشان طرف هستیم؟ پس در ابتدا برای پاسخ به این سوال، هر چهار اسنیک را به صورت کلی معرفی می‌کنیم.

بیگ‌باس( Big Boss): بیگ‌باس در سال ۱۹۳۵ متولد شده است. وی پدر سه اسنیک دیگر( Solid Snake ، Liquid Snake و Solidus Snake) است که در ادامه به معرفی آنان نیز می‌پردازیم. هر سه‌ی آن‌ها با روش لقاح مصنوعی به دنیا آمده‌اند. او در پنج نسخه‌ی اول این سری از نظر داستانی( به لیست بالا مراجعه شود) شخصیت اصلی و قابل کنترل بازی است. هیچکس نام اصلی و حقیقی بیگ‌باس را نمی‌داند اما می‌دانیم که در طول بازی‌های مختلف این مجموعه تا به حال با نام‌های «جان» و »جک» خطاب شده است. او القاب بسیاری دارد که از میان آن‌ها می‌توان به ,  Vic Boss ،Punished Snake, ،Venom Snake ،,Naked Snake و از همه‌ مهم‌تر بیگ‌باس اشاره کرد.

8255615661_cfe2cd90c6_b_Fotor_Collage
سمت راست: بیگ‌باس- سمت چپ از بالا به پایین به ترتیب: سالید اسنیک- لیکوئید اسنیک- سالیدوس اسنیک


چشم راست اسنیک کور است چرا که وی طی اتفاقاتی در متال‌گیر سالید ۳ توسط آسلات( او را هم در ادامه معرفی می‌کنم) چشمش را از دست داده است. اسنیک به خاطر تنفر نسبت به  سیاست‌های دولتی، دست به ساخت یک ارتش شخصی و فوق‌العاده بزرگ می‌زند که رهبری آن کاملا بر عهده‌ی خودش است. در طی اتفاقاتی که در Ground Zeroes رخ می‌دهد( که مروری کلی بر آن‌ها نیز خواهیم داشت) تمام نقشه‌ها و خواسته‌های  اسنیک نابود می‌شود و او در Phantom Pain پس از ۹ سال در کما بودن برای انتقامی خونین باز می‌گردد.زمانی که بیگ‌باس در کما به سر می‌برد، زیرو(  در ادامه او را معرفی می‌کنیم) اقدام به ساخت کلون‌هایی از روی ژن‌های بیگ‌باس کرد. علت این کار این بود که بیگ‌باس پیش‌تر به خاطر قرار گرفتن در برابر تشعشعات هسته‌ای، عقیم شده بود و اگر می‌مرد، آن‌ها دیگر هیچ ابرسربازی مانند آن نداشتند. هدف زیرو این بود که این ژن‌ها را در رحم زنی جای دهد و باعث به دنیا آمدن فرزندانی با توانایی‌های شبیه بیگ‌باس شود. ژن‌های اسنیک در بدن دو زن مختلف قرار گرفت و اولین فرزند وی با نام سالیدوس اسنیک، در سال ۱۹۷۱ متولد شد. متاسفانه یا خوش‌بختانه هیچ‌کس نمی‌داند که مادر وی چه کسی است اما می‌دانیم که از بین سه فرزند بیگ‌باس، وی بیشترین شباهت را از هر جهت به او دارد. در سال ۱۹۷۲، سالید اسنیک و لیکوئید اسنیک که حاصل قرار گرفتن ژن‌های بیگ‌باس در رحم زنی به نام ایوا بودند متولد شدند. جالب است بدانید که از بین این سه فرزند، سالید اسنیک کمترین شباهت به بیگ‌باس را دارد.سالید اسنیک( Solid Snake): وی درسال ۱۹۷۲ متولد شده و یکی از سه فرزند اسنیک است. او دقیقا به مانند پدرش یک ابرسرباز کهنه‌کار است که تجربیات زیادی را در جبهه‌های مختلف به دست آورده است. نام واقعی وی دیوید است. او القاب مختلفی دارد که از میان آن‌ها می‌توان به «سرباز افسانه‌ای»، «اسنیک پیر» و «سگ کهنه‌کار» اشاره کرد. سالید در کنار بیگ‌باس شخصیت‌های اصلی این سری هستند و هر دوی آن‌ها از شخصیت‌پردازی کم‌نظیری بهره می‌برند.

لیکوئید اسنیک( Liquid Snake): لیکوئید اسنیک در سال ۱۹۷۲ متولد شده است. او برادر دوقلوی سالید اسنیک است. او دشمن خونی سالید نیز به شمار می‌رود. او در متال‌گیر سالید حضور مستقیم دارد اما قابل کنترل نیست. وی در دو بازی دیگر یعنی MGS2: Sons of Liberty و MGS4: GOTP نیز حضور دارد و چند بار اسنیک را تهدید می‌کند. به احتمال زیاد او را در Phantom Pain نیز ملاقات می‌کنیم.سالیدوس اسنیک( Solidus Snake): او در سال ۱۹۷۱ به دنیا آمده است. وی با نام تقلبی «جرج سیرز» در سال ۲۰۰۵ رییس جمهور آمریکا می‌شود. او تمام عمرش در پی آزادی مطلق است، هرچند هرگز آن‌طور که می‌خواهد به آن دست نمی‌یابد. او دشمن «رِیدِن» و سالید اسنیک است و تا به حال فقط در MGS 2: Sond of Liberty حضور داشته است.

بیگ‌باس سوار بر یک متال‌گیر

بیگ‌باس سوار بر یک متال‌گیر

متال‌گیر چیست؟

بدون شک، یکی از سوالاتی که ذهن مخاطبان را به خود مشغول می‌کند، این است که متال‌گیر چیست؟ متال‌گیر به روبات‌هایی گفته می‌شود که از دو پای مکانیکی بهره می‌برند. این روبات‌ها قادر به حمل و شلیک موشک‌های اتمی هستند و مدل‌های مختلف و متمایزی از آن‌ها وجود دارد.

شخصیت‌ها

همانند دیگر بخش‌های این داستان،زمانی که قرار بر معرفی شخصیت‌های این مجموعه باشد فقط یک راه برای جلوگیری از گم‌گشتگی ذهن مخاطب وجود دارد. ما فقط شخصیت‌هایی را معرفی می‌کنیم که ۱- در داستان پنج نسخه‌ی اول از نظر داستانی نقش داشته باشد و ۲- شخصیت‌هایی پر رنگ و تاثیرگذار به شمار روند. این را هم نباید فراموش کنیم که برخی از این شخصیت‌ها را به صورت کامل می‌شناسیم اما بعضی از آن‌ها قرار است برای اولین‌بار در فانتوم‌پین حضور یابند و به همین دلیل اطلاعات زیادی در رابطه با آن‌ها نداریم.

شخصیت‌های شناخته شده

کازوهیرا میلر: همان‌طور که از اسم او پیدا است، یک دورگه‌ی ژاپنی-آمریکایی است. مادرش ژاپنی و پدرش یک فرد آمریکایی است. او در سال ۱۹۴۶ در ژاپن متولد شده است و همان‌جا در یک ارتش خصوصی تعالیم نظامی می‌بیند. پس از مدتی کاز به ارتش خصوصی بیگ‌باس که با نام اختصاری MSF شناخته می‌شود پیوسته و بسیاری از امور را در دست می‌گیرد. کازوهیرا میلر، تنها دوستی است که اسنیک پس از جدایی از «فاکس» دارد و از زمان وقایع بازی Metal Gear Solid: Peace Walker کمک‌های زیادی به اسنیک کرده است. در این نسخه، یعنی Phantom Pain او بیشتر از همیشه در طول بازی حضور دارد، البته این‌بار دیگر یک سرباز کارکشته‌ی سفت و محکم نیست و تبدیل به فردی شده که بدون عصا حرکت هم نمی‌تواند بکند. وی یک دست و پای خود را در دوران زندانی بودنش در افغانستان از دست داده و این موضوع تاثیرات بسیاری بر روح او گذاشته است.

کازوهیرا میلر
کازوهیرا میلر

باس

باس در سال ۱۹۲۲ به دنیا آمده است. وی فرزند یکی از مقامات بلندمرتبه‌ی گروه فلاسفه است. پدر او مهم‌ترین رازهای این گروه را با وی در میان می‌گذارد و همین سبب مرگش می‌شود. باس در سال ۱۹۴۱ وقتی که به عنوان مشاور به نیروی هوایی ویژه‌ی بریتانیا دعوت می‌شود، زیرو را ملاقات می‌کند. باس در طول زندگی‌اش، ماموریت‌های تک‌نفره و جنگ‌های شلوغی را با موفقیت پشت سر گذاشته است و آن‌قدر ماهر است که چندین و چند فن مبارزه را از خودش ابداع کرده است. او به ماموریت‌های آدم‌ربایی بسیاری رفته و به همین دلیل در مخفی‌کاری نیز استاد است. باس در زمانی یک یگان ویژه با نام کبرا می‌سازد و با آن ماموریت‌های بسیاری را به سرانجام می‌رساند. باس تجربه‌های بسیاری در زندگی‌ خود داشته که یکی از آن‌ها سفر به فضا بوده است! زمانی که روسیه موفق به فرستادن چندین و چند ماهواره به فضا می‌شود، آمریکا از ترس عقب ماندن از آن‌ها تصمیم می‌گیرد که اولین کشوری باشد که یک انسان را به فضا می‌فرستد. مشکل آمریکایی‌ها این است که سفینه‌هایشان مقاومتی در برابر اشعه‌های مختلف ندارند و به همین دلیل اگر یک انسان با این سفینه‌ها به فضا رود، قطعا می‌میرد. آن‌ها به این دلیل باس را برای این ماموریت انتخاب می‌کنند که او قبل‌تر در برابر تشعشعات هسته‌ای قرار گرفته و جان سالم به در برده بود. باس به این سفر می‌رود و به طرز معجزه‌آسایی نجات پیدا می‌کند. او در زندگی‌اش همه کار را فقط به خاطر کشورش انجام می‌داد و یک میهن‌پرست واقعی به شمار می‌رفت. او در زمانی با اسنیک آشنا می‌شود و به این دلیل که وی را فردی شبیه به خود می‌بیند به او تمام آن‌چه می‌داند را آموزش می‌دهد. رابطه‌ی بین او و اسنیک مشخصا چیزی فراتر از استاد و شاگرد است و این دو نسبت به هم عاطفه نیز دارند. پس از مدت‌ها همراهی با اسنیک، باس به دستور رییس جمهور وقت، راهی یک ماموریت سری و ویژه می‌شود و بدون گفتن حتی یک کلمه اسنیک را تنها می‌گذارد. ملاقات باس و اسنیک پس از چند سال در نقطه‌ی آغازین MGS3: SE روی می‌دهد.

The Boss
The Boss

آسلات

آسلات فرزند استاد اسنیک یعنی The Boss است. ( بگذارید همین‌جا بخشی از ماجرای اولین قسمت این داستان را تعریف کنم. در طی اتفاقاتی که بین دو کشور روسیه و آمریکا می‌افتد، استاد اسنیک یعنی باس مجبور می‌شود خود را یک شخص خائن نشان دهد که مقصر ماجرا آمریکا نباشد. بیگ‌باس که در همان زمان در حال انجام ماموریت خود در روسیه بوده، به خیال باطل این که باس حقیقتا یک نفوذی است پس از مبارزه‌ی بسیار او را می‌کشد و این‌جا است که لقب بیگ‌باس به او داده می‌شود. بیگ‌باس پس از آن که از همه چیز خبردار می‌شود و می‌فهمد تمام این‌ها برنامه‌ریزی دولت بوده است و باس قربانی تصمیمات دولت شده است، برای همیشه از گروه «فاکس» می‌رود و شروع به ساخت ارتش خصوصی خود می‌کند)  نام واقعی آسلات Admaska است و از آن‌جایی که او توانایی بالایی برای کنترل و استفاده از سلاح Revolver (هفت‌ تیر) دارد به او لقب Revolver Ocelot را نیز داده‌اند. او در نسخه‌ی اول بازی از نظر داستانی یعنی Snake Eater دشمنی سخت برای بیگ‌باس بود( البته در پایان داستان این‌گونه نیست) اما این‌جا حکم یار اصلی بیگ‌باس را دارد. زمانی که آسلات فعالیت‌هایی در افغانستان داشت، در بعضی مواقع دشمنانش را به روش‌هایی دهشتناک شکنجه می‌کرده و به همین دلیل به او لقب Shalashaska نیز داده‌اند. وی پس از ماجراهای قسمت پنجم متال‌گیر سالید، نقش‌های بسیاری در داستان ایفا می‌کند.

آسلات
آسلات

زیرو: نام حقیقی او دیوید است. قبل از تشکیل سازمان فاکس، وی همراه با باس در نیروی هوایی ارتش بریتانیای کبیر خدمت می‌کرد. او در ابتدای کار فعالیت‌های خاص جاسوسی خود را در سازمان اطلاعات بریتانیا آغاز می‌کند اما پس از گذشت مدتی به سازمان سیا می‌پیوندد. او کسی است که در سال ۱۹۶۲ ساکلاو را برای آمدن به آمریکا و فرار از روسیه یاری کرد. کمی بعدتر از این ماجرا، زیرو به همراه باس یگانی ویژه با نام فاکس را می‌سازند که به سازمان سیا وابسته است. در زمان رویداد‌های نسخه‌ی Ground Zeroes، زیرو رئیس گروه میهن‌پرستان است. گروهی که در آن زمان بزرگترین دشمن ارتش خصوصی اسنیک است.

Major-Zero-Metal-Gear-Solid
شخصیت‌های جدید New characters in MGS V

شخصیت‌های جدید Metal Gear Solid V

Quiet
Quiet But No Silent

Quiet: یکی از آن اشخاصی که دقیقا خوب یا بد بودن آن مشخص نیست. ظاهر و رفتار او به طرز عجیبی شبیه به Sniper Wolf( یک اسنایپر زیبارو که در یکی از نسخه‌ها حضور داشت و سالید اسنیک رسما شکستش داد و حسابش را کف دستش گذاشت) است. او لال است و توانایی فوق‌العاده‌ای در تک‌تیراندازی دارد. او توسط آسلات مورد شکنجه قرار گرفته است و به همین دلیل اطمینان داریم که حداقل اول کار دشمن بیگ‌باس است. در جایی شاهد دستگیر شدن او در Mother Base هستیم. زمانی که سربازان قصد کشتن وی را دارند ناگهان بیگ‌باس از راه می‌رسد و جلوی این کار را می‌گیرد و پس از این که بیگ‌باس چیزی را درگوشی به او می‌گوید، وی در ماموریت‌ها با بیگ‌باس همراه می‌شود. تئوری‌های زیادی در رابطه با این شخصیت وجود دارد اما از هیچکدام آن‌ها نمی‌توان مطمئن بود.

اسماعیل
اسماعیل

اسماعیل: اسماعیل همان شخص باندپیچی شده‌ی اولین تریلر Phantom Pain است که بیگ‌باس را نجات داد. تا به حال کوجیما هیچ حرفی از آن به زبان نیاورده است. در رابطه با او نیز نمی‌توانیم با اطمینان حرفی بزنیم، هرچند اغلب تئوری‌ها به این اشاره دارد که او همان «چیکو» است. البته با توجه به این که در تریلرهای مختلف دیده‌ایم که اسنیک پس از به هوش آمدن از کما چیزهای به صورت توهم می‌بیند، ممکن است اسماعیل هم توهمی بیش نباشد.

صورت سوخته: آنتیاگونیست اصلی بازی که اصالتا گرجستانی است و گذشته‌ای عجیب دارد. طبق نوارهای موجود در Ground Zeroes اطمینان داریم که وی قبلا با بیگ‌باس آشنایی داشته و این دو به صورت کامل یکدیگر را می‌شناختند. هر دوی این اشخاص( بیگ‌باس و صورت سوخته) قبلا در گروه FOX بوده‌اند و جالب‌تر این که هر دوی آن‌ها نیز از این گروه جدا شده و اقدام به ساخت ارتشی خصوصی کرده‌اند. اسنیک ارتش خود با نام MSF را ساخته و در آن سمت صورت سوخته نام XOF(برعکس FOX) را برای گروه خود انتخاب نموده‌است. کوجیما در پوشاندن هویت حقیقی این شخص نیز موفق بوده است و ما چیزی جز چند تئوری پیش پا افتاده در رابطه با شخصیت او در دست نداریم اما می‌دانیم که به احتمال بسیار بالا تمام اتفاقات افتاده در Ground Zeroes زیر سر وی و نقشه‌های شیطانی‌اش بوده است. وی در کودکی خانواده و تمام افراد دهکده اش را در اثر یک حمله‌ی هوایی از دست داده است. او از هم گروه میهن پرستان و فرمانده‌ی آن‌ها Zero و هم از بیگ‌باس و گروهش تنفر دارد. احتمالا او اسنیک و Zero را عامل مرگ خانواده و مردمش می داند و به همین دلیل در پی انتقام است.

صورت سوخته
صورت سوخته

به جز این‌ها بازی شخصیت‌های زیاد دیگری هم دارد که احتمالا معرفی کردنشان توسط خود بازی انجام می‌شود و برای پرهیز از زیاد شدن بی حد و اندازه‌ی مقاله از بیان بیوگرافی آن‌ها می‌گذریم. فقط این را بگویم که در میان این شخصیت‌ها یک پسربچه‌ی جنگی با نام الی وجود دارد که احتمال ۹۹ درصد همان لیکوئید اسنیک خودمان است.

داستان Metal Gear Solid 3: Snake Eater

اگر تاریخچه‌ی پیش از بازی هر کدام از شخصیت‌ها را در نظر نگیریم، داستان این بازی سرآغاز داستان این سری است. ماجرا در سال ۱۹۶۴ شروع می‌شود. یک دانشمند اهل روسیه به نام نیکولای استفانوویچ ساکلاو مدت‌ها است که پناهنده‌ی آمریکا است و در این کشور زندگی می‌کند. وی در نزدیکی‌های سال ۱۹۶۲ به این کشور آمده و از زندگی در این مکان راضی است. متاسفانه‌ یا خوش‌بختانه وی دیگر نمی‌تواند در آمریکا باقی بماند، زیرا بر طبق قرارداد و معامله‌ای که آمریکا با روسیه تنظیم کرده، قرار بر این است که روس‌ها تمام موشک‌های مستقر خود در کوبا را از آن‌جا ببرند و در مقابل آمریکا ساکلاو را به روسیه تحویل دهد و تجهیزات نظامی فرسوده خود در ترکیه را نیز از بین ببرد. تمام خواسته‌های دو طرف به طور کامل انجام می‌شود، اما آمریکا به هیچ عنوان از وضع فعلی راضی نیست و به همین علت رئیس جمهور این کشور، سازمان سیا را موظف به بازپس ‌گیری ساکلاو در یک عملیات مخفی می‌کند.در ۲۴امین روز از ماه آگوست سال ۱۹۶۴ میلادی، یک مامور مخفی با اسمِ رمزِ «مارِ برهنه» وارد خاک روسیه می‌شود و هدفش بازگرداندن ساکلاو به آمریکا است. وی یک مامور ماهر از سازمانی وابسته به سیا به نام (FOX( Force Operations X  است و دستوراتش در این ماموریت را از باس، استاد قدیمی‌اش و زیرو، یکی از بنیانگذارانِ FOX دریافت می‌کند. پس از سختی‌های بسیار، اسنیک سوکلاو را پیدا می‌کند و به او می‌گوید که برای نجاتش به این‌جا آمده است. سوکلاو به اسنیک می‌گوید که وی به اجبار در حال ساخت یک سلاح اتمی به نام Shagohod بوده که ساخته شدنش روسیه را چندین و چند قدم از آمریکا در جنگ سرد جلو می‌اندازد.

metal_gear_solid_3_snake_eater-1920x1080

زمانی که اسنیک و ساکلاو در راه برگشت و فرار هستند، ناگهان با «کلونل ولگین» و «باس» مواجه می‌شوند. ( ولگین شخصی است که قصد کودتا در روسیه را دارد و اهداف شرورانه‌ای را دنبال می‌کند. وی را در تریلر‌های MGSV در توهمات اسنیک دیده‌اید، همان شخصی که سر تا پایش را خون و آتش فراگرفته است) در این مواجهه‌ی ناگهانی، اسنیک در می‌یابد که باس دو کلاهک هسته‌ای به ولگین داده و به همین دلیل مطمئن می‌شود که باس یک خائن است. اسنیک و باس شروع به مبارزه با یکدیگر می‌کنند، باس که استاد اسنیک بوده و طبیعتا تمام نقاط ضعف وی را می‌شناسد، به سادگی اسنیک را شکست می‌دهد و دست او را می‌شکند و وی را به پایین پل پرتاب می‌کند.پس از این اتفاقات، باس و ولگین آن‌جا را ترک می‌کنند. مدتی می‌گذرد و ولگین یکی از دو کلاهک هسته‌ای که از باس گرفته را به سمت مرکز تحقیقاتی سوکلاو شلیک می‌کند و آن‌جا را با خاک یکسان می‌نماید. آسلات(پیش‌تر به معرفی او پرداختیم) به شدت سعی در جلوگیری از انجام این کار توسط ولگین دارد اما هرگز موفق نمی‌شود. در بحبوحه‌ی آشوب به وجود آمده در روسیه، هلیکوپتر آمریکایی که اسنیک با آن به این‌جا آمده بود پیدا می‌شود و به این دلیل، دولت روسیه آمریکا را مقصر این انفجار هسته‌ای برمی‌شمارد. روسیه اعلام می‌کند که اگر آمریکا تا یک هفته‌ی دیگر ثابت نکند که تقصیری در این ماجرا نداشته، آن‌ها جنگی را بر علیه این کشور آغاز می‌کنند. پس از چند روز، اسنیک بار دیگر ماموریتی در خاک کشور روسیه را آغاز می‌کند. این‌بار ماموریت او به قتل رساندن باس و ولگین است، برای این که ثابت شود آمریکا در این ماجرا هیچ تقصیری نداشته و همه‌چیز زیر سر این دو نفر بوده است. اگر اسنیک در این ماموریت شکست می‌خورد، یک جنگ هسته‌ای و در نتیجه کشته شدن میلیون‌ها انسان در انتظار آمریکا و روسیه بود. پس از تلاش برای ورود به منطقه، اسنیک دوباره با باس مواجه می‌شود. اسنیک از او سوال می‌کند که او چرا اینجا است و چرا به کشور خودش خیانت کرده اما باس می‌گوید که او هیچ خیانتی نکرده و همواره به هدفش وفادار بوده است. اسنیک از طرف باس تهدید می‌شود، باس می‌گوید این‌بار هم از جان او می‌گذرد اما اگر یک بار دیگر وی را ببیند، در کشتنش درنگ نخواهد کرد.پس از این‌ها، اسنیک می‌فهمد که باید به ملاقات یک مامور مخفی از آژانس امنیت ملی به نام «آدام» برود. او در راهِ رفتن به سوی وی، باری دیگر به باس می‌رسد و وی این‌بار هم به شدت اسنیک را زخمی می‌کند.  اسنیک پس از رسیدن به محل ملاقات با آن مامور مخفی، با زنی به نام ایوا( همان کسی که بعدها دو فرزند از اسنیک را به دنیا می‌آورد) مواجه می‌شود. او در اصل مامور گروه «فلاسفه» است و وظیفه‌اش پیدا کردن «میراث فلاسفه» در خاک روسیه است اما او به دروغ خود را مامور مخفی فاکس( سازمان وابسته به سیا و در حقیقت به آمریکا) جا می‌زند و حتی ادعا می‌کند که مامور کی‌جی‌بی( سازمان اطلاعات روسیه) نیز هست. او خود را معشوقه‌ی ساکلاو( همان دانشمندی که اسنیک در ابتدا به دنبال وی بود) نیز معرفی می‌کند. ایوا که احساس می‌کند اگر همراه با اسنیک باشد، راحت‌تر به آن‌چه می‌خواهد دست پیدا می‌کند، با این دروغ‌ها هرگونه که است، در باقی راه اسنیک را همراهی می‌کند.

MGS3

می‌دانم که الآن به هیچ عنوان نمی‌دانید فلاسفه و میراثشان چیست! پس قبل از ادامه‌ی داستان، آن‌ها را برایتان معرفی می‌کنم.فلاسفه: فلاسفه گروهی مخفی است که از ثروتمندترین و پرنفوذترین افراد سه کشور ایالات متحده، روسیه و چین شکل گرفته است. این گروه پس از جنگ جهانی اول به صورت مخفیانه تاسیس شد و هدفش این بود که با جمع‌آوری ثروت و به دست گرفتن قدرت در بسیاری نقاط جهان، از جنگ‌های بی‌رحمانه‌ای که باعث صدمه به مردم می‌شوند جلوگیری کند.میراثِ فلاسفه: میراثِ فلاسفه به ۱۰۰ میلیارد دلار پول نقد گفته می‌شد که طی قراردادی محرمانه، در سال‌های جنگ جهانی دوم توسط اعضای فلاسفه جمع شده بود. عده‌ی بسیاری به دنبال این پولِ هنگفت هستند و همه می‌دانند که باید آن را در خاک روسیه بیابند اما نمی‌دانند در کجای روسیه. در این بین ولگین( که در جلوتر مشخص می‌شود تمام هدفش یافتن همین میراث فلاسفه بوده است) از مابقی چند قدم جلوتر است. زیرا یک میکروفیلم مخفی را یافته که در آن در رابطه با میراث فلاسفه توضیحاتی داده شده است.

MgsCamoExample

در ادامه، اسنیک تمام تلاش خود را برای رسیدن به ولگین می‌کند اما موفق نمی‌شود. پس از جست‌و‌جوهای بسیار، اسنیک سوکلاو را پیدا می‌کند اما به محض این که می‌خواهد وی را نجات دهد، ولگین از پشت با یک ضربه او را بی‌هوش می‌کند. زمانی که اسنیک به هوش می‌آید، خود را در شکنجه‌گاهی پیدا می‌کند و متوجه می‌شود که سوکلاو نیز در همان‌جا است. اسنیک از صدای سوکلاو متوجه می‌شود که او به شدت زیر شکنجه‌ها در حال درد کشیدن است اما کمی که می‌گذرد، او بر اثر این شکنجه‌های وحشیانه جان خود را از دست می‌دهد. ولگین پس از کشتنِ سوکلاو، به باس دستور می‌دهد که به سراغ اسنیک برود و هر دو چشم او را از سرش بیرون بکشد. باس به ناچار اطاعت می‌کند و با یک چاقو آرام‌آرام به سمت اسنیک می‌رود، ناگهان ایوا در برابر او قد علم می‌کند و به حمایت از اسنیک برمی‌خیزد. آسلات از این کار ایوا خشمگین می‌شود و سریعا یک گلوله به سمت او شلیک می‌کند اما اسنیک دقیقا لحظه‌ای قبل از برخورد گلوله به ایوا، خود را جلوی آن می‌اندازد و به این دلیل تیر به درون چشم راست اسنیک فرو می‌رود و اسنیک چشم راست خود را برای همیشه از دست می‌دهد. باس از این کار آسلات( یادآوری می‌کنم، آسلات پسر باس است) به شدت خشمگین می‌شود و به شدت با او برخورد می‌کند. باس در پایان، یک گلوله به پای اسنیک شلیک می‌کند و آسلات یک فرستنده بر بدن وی می‌گذارد. در لحظه‌ی خروج این دو از اتاق، باس به آرامی از بیگ‌باس تقاضا می‌کند تا وقت هست فرار کند. اسنیک در وهله‌ی اول موفق به فرار نمی‌شود و به زندان می‌افتد. پس از مدتی، به سختی از زندان فرار می‌کند اما آسلات چون بر روی بدن او یک ردیاب گذاشته به راحتی او را پیدا می‌کند. این دو بر سر یک آبشار به یکدیگر می‌رسند و اسنیک که دیگر همه‌چیزش را از دست داده، نا امیدانه خود را از بالای آبشار به پایین پرت می‌کند.

2355509-ps2_metalgearsolid3subsistence

اسنیک به طرز معجزه‌آسایی زنده می‌ماند و پس از یافتن دوباره‌ی ایوا، با وی همراه می‌شود تا این‌بار ولگین را نابود کرده و به این قصه‌ها پایان دهند. اسنیک هرگونه که است این‌بار موفق می‌شود ولگین را شکست داده و او را بکشد. موفقیت‌های اسنیک زمانی کامل می‌شود که او حتی موفق به نابود کردن Shagohod( همان سلاح اتمی که ساکلاو به اجبار آن را ساخته بود) نیز می‌گردد. پس از همه‌ی این‌ها، شاگرد و استادی که نسبت به هم احساس عاطفی نیز داشتند، در برابر هم قرار می‌گیرند و در جنگی که باس، پیش از شروع سرانجامش را می‌دانست، اسنیک استادش را برای همیشه از بین می‌برد. اسنیک قهرمان ملی می‌شود و لقب بیگ‌باس را به او می‌دهند. حالا پس از پایان یافتن همه‌چیز، اسنیک تازه از ماجرا خبردار می‌شود و می‌فهمد که تمام مدت در اشتباه بوده است!اسنیک با چیدنِ تک‌تک تکه‌های پازل در کنار هم، ماجرا را به آن شکلی که در حقیقت بوده درک می‌کند. او می‌فهمید که باس هرگز تلاش نکرد او را بکشد. باس، همیشه کمتر از چیزی که ولگین می‌خواست انجام داد. به طور مثال، در اولین دیدار دست اسنیک را شکست و او را به پایین پل انداخت اما با این کارش در حقیقت جان اسنیک را نجات داد، چرا که اگر دست ولگین بود قطعا او را می‌کشت. در جای دیگر، یعنی زمانی که ولگین به باس دستور درآوردن چشم‌های بیگ‌باس را داد، او فقط به پای وی شلیک کرد و حتی به او گفت که تا فرصت هست از این‌جا فرار کند. اسنیک فهمید که باس در حقیقت یک مامور مخفی بوده که با دادن دو کلاهک هسته‌ای به ولگین خودش را به وی نزدیک کرده است. وظیفه‌ی باس نزدیک شدن به ولگین و یافتن «میراث فلاسفه» و رساندن آن به گروه میهن‌پرستان( گروهی که در آینده تبدیل به بزرگترین دشمنان بیگ‌باس می‌شوند) بود. زمانی که ولگین آن حرکت غیرقابل پیش‌بینی، یعنی شلیک یکی از کلاهک‌های هسته‌ای را انجام داد و باعث شد که روسیه آن هشدار را به آمریکا بدهد، ماموریت باس برای نجات کشورش تبدیل به کشته شدن خودش شد! بله، باس که یک میهن‌پرست حقیقی بود و همه‌چیزش را برای کشورش می‌داد، حاضر شد توسط اسنیک کشته شود که تمام تقصیرات گردن او بیفتند و چیزی متوجه دولت آمریکا نباشد. باس که خودش به عمد کاری کرد که از اسنیک شکست بخورد، تا ابد به عنوان یک خائن حساب می‌شد و با این کارش باعث نجات سران بلندمرتبه‌ی آمریکا شد. اسنیک که در این میان بازیچه‌ای بیش نبود، فقط به خاطر خواسته‌های دولت‌مردان، تبدیل به قهرمان ملی و قاتل استادش شد. پس از این ماجراها، اسنیک برای همیشه از دولت‌ها، دولت‌مردان و سیاست‌های ابرقدرت‌ها متنفر شد و به همین دلیل تصمیم گرفت دیگر تا ابد برای هیچ کشوری خدمت نکند. کارهای بیگ‌باس در تمام مدت بی‌خود و غلط بوده است و فقط باعث شده که همگان به اشتباه به دنبال میراث فلاسفه‌ی قلابی بگردند. در این بین، به خاطر کارهای بیگ‌باس، آمریکا نه تنها از یک جنگ جلوگیری کرده بود بلکه موفق به یافتن میراث فلاسفه‌ی اصلی نیز شده بود. بیگ‌باس که تنقری بی‌پایان نسبت به دولت‌ها پیدا کرده بود در سال ۱۹۷۱، ارتش شخصی خود را راه‌اندازی کرد. او ارتش مستقلش را در بهشت بیرونی( Outer Heaven) تشکیل داد و آن‌جا را تبدیل به مکانی برای کسانی کرد که می‌خواستند فقط و فقط به خاطر خودشان مبارزه کنند.

metal-gear-solid-3-snake-eater-game-wallpaper-1680x1050-48

 چند نکته در رابطه با این داستان:۱- اسنیک پس از یافتن همه‌ی ماجراها همراه با ایوا به آلاسکا می‌رود و شبی را با وی می‌گذراند. صبح که اسنیک از خواب بر می‌خیزد، می‌بیند که ایوا آن‌جا را ترک کرده و یک نوار صوتی برای اسنیک به جا گذاشته است. اسنیک با گوش دادن آن نوار تمام حقایق در رابطه با او را می‌فهمد و متوجه می‌شود که یکی از وظایف ایوا کشتن بیگ‌باس بوده است اما او چون عاشق وی شده این کار را نکرده است.۲- مامور آدام، همان آسلات بوده است!

metal-gear-solid

تا به این‌جای کار دنیای متال‌گیر و شخصیت‌هایش را شناختید.

پایان بخش اول


پس از نگاهی کلی به دنیای متال‌گیر و شناخت شخصیت‌های پر رنگش و کمی هم جلو بردن قصه‌‍اش از نقطه‌ی آغاز، حالا وقت آن رسیده که ادامه‌ی ماجرا را تا نقطه‌ی آغازین فانتوم پین برایتان روایت کنیم

در بخش اول این مقاله‌ی دو قسمتی، حداقل کارمان کامل کردن شناخت شما از دنیای پر پیچ و خم داستانی متال‌گیر بود. پس از پرداختن به پیش‌نیازها و روایت داستان‌های آغازین، حالا به سال ۱۹۷۴ و نقطه‌ی آغازین قسمت جدید داستانمان، یعنی Peace Walker رسیده‌ایم. درست است که از نقطه‌ای که هم‌اکنون در آن ایستاده‌ایم از نظرِ زمانی تا شروع فانتوم پین فاصله‌ی زیادی است چرا که داستان MGSV: TPP در سال ۱۹۸۴ آغاز می‌شود اما حقیقتش را بخواهید ما هیچ داستانی از دوره‌ی ۹ ساله‌ی به کما رفتن اسنیک نداریم و در نتیجه فقط دو قسمت از قصه‌هایمان باقی مانده است. در این قسمت از مقاله به سبب وجود شخصیت‌هایی کاملا جدید در Peace Walker، ممکن است انتظار داشته باشید که ابتدا به معرفی آنان بپردازیم و سپس داستان این نسخه را روایت کنیم اما برای جلوگیری از افزودن بی‌جهت بر تعداد کلمات مقاله و از این جهت که سخنانی که لازم است در رابطه با آن‌ها بگوییم آن‌قدرها هم زیاد نیست، این شخصیت‌ها را در همان طول روایت داستان، معرفی می‌کنیم. بعد از آن، داستان Ground Zeroes را تعریف کرده و در آخر نقطه‌ی آغازین داستان فانتوم پین را برایتان تصویر می‌کنیم اما قبل از همه‌ی این‌ها بر خلاف تصمیم قبلیمان، داستان نسخه‌ی Portable Ops را در نگاه کلی برایتان روایت می‌کنیم تا در این مقاله‌ی دو قسمتی چیزی از قلم نیفتاده باشد!

metal-gear-solid-v-the-phatnom-pain

داستان Metal Gear Solid: Portable Ops

داستان این نسخه از بازی، ۶ سال پس از ماجراهای Snake Eater آغاز می‌شود. در آغاز داستان، اسنیک که پس از ماجراهای اتفاق افتاده، فاکس را ترک کرده است، توسط همین گروه ربوده می‌شود. فاکس در طول مدت نبود اسنیک تغییرات زیادی به خود دیده و تفاوت شگرفی با قبل کرده است. ریاست این سازمان هم‌اکنون بر عهده‌ی شخصی با نام «جِین» است. او گروهش را در یک کمپ بزرگ اما نیمه‌کاره‌ی موشکی که پیش‌تر متعلق به دولت روسیه بوده، ساکن کرده است. تعداد افراد اصلی گروه فاکس به هیچ عنوان در ابتدا زیاد نبوده و جین با یک سری کارها موفق به جذب این همه سرباز شده است. ماجرا از این قرار بوده که تعداد بسیاری از سربازان ارتش سرخ( یکی از ارتش‌های شوروی سابق یا همان روسیه) در این پایگاه در حال فعالیت بودند. پس از مدتی، به خاطر توافق‌نامه‌های جهانی که دولت روسیه آن‌ها را امضاء کرده، ادامه‌ی فعالیت این پایگاه موشکی برای دولت روسیه خطرآفرین می‌شود و به همین دلیل سربازان حاضر در این‌جا مجبور به متوقف کردن فعالیت‌های پایگاه می‌شوند. به خاطر شکی که از سوی دولت غربی به سمت این نقطه نشانه رفته است، سربازان حاضر در این‌جا حتی موفق به خروج از این پایگاه هم نمی‌شوند و در بدترین شرایط دوام می‌آورند. بسیاری از این افراد بر اثر گرسنگی جان خود را از دست می‌دهند اما هرگز به دولت خودشان پشت نمی‌کنند اما روسیه بر خلاف آن‌ها به سربازانش پشت می‌کند و آن‌ها را در همین شبه‌جزیره‌ی دور افتاده رها می‌کند. پس از مدتی جین و گروه فاکس( که دیگر کاملا از سازمان جاسوسی آمریکا سیا جدا شده‌اند و هیچ شباهتی به گذشته ندارند) وارد این پایگاه شده و این افراد زخم‌خورده را نیز به خود جذب می‌کنند.

PO_NA_cover

وقتی که اسنیک پس از چند ساعت بی‌هوشی در این پایگاه، هوشیاری خود را مجددا به دست می‌آورد با یکی از افراد قدیمی فاکس یعنی «کانینگهام» رو به رو می‌شود. وی به او می‌گوید که در طی ماجراهای رخ داده در گذشته( Snake Eater) آمریکا نیمی از میراث فلاسفه( در قسمت اول توضیح کاملی در رابطه با آن دادیم) را گرفته و نیمی از آن هنوز گم شده باقی‌مانده است. وی با شکنجه اسنیک، سعی دارد که از زیر زبانش جای نیمه‌ی گم‌شده‌ی میراث فلاسفه را بیرون بکشد و این در حالی است که بیگ‌باس حقیقتا هیچ اطلاعی در رابطه با آن ندارد. اسنیک در زندان، با شخصی به نام «کمبل» آشنا می‌شود و به کمک او موفق می‌شود تا از زندان فرار کند. (کمبل یکی از اشخاصی بود که برای بازرسی از این پایگاه به این مکان فرستاده شده بود اما توسط نیروهای فاکس غافل‌گیر و دستگیر شد.) بیگ‌باس هرگونه که هست خود را به مرکز تماس پایگاه می‌رساند و سعی می‌کند که با زیرو( همان فرمانده‌ی قبلی فاکس) ارتباط برقرار کند اما موفق نمی‌شود و به جای صدای او، صدای دو تن از یارانش را می‌شنود. آن‌ها به او می‌گویند که طی ماجراهای پیش  آمده، برای او و زیرو پاپوش درست کرده‌اند و هم‌اکنون دولت آمریکا به جرم خیانت، زیرو را بازداشت نموده است. اسنیک می‌فهمد که دیگر برای از بین بردن اتهام‌هایی که علیه او وارد شده، چاره‌ای جز به چنگ انداختن خود جین ندارد. او با کمک یکی از همین دو دوستش یعنی پارامدیک( که پزشک قهاری هم هست) موفق می‌شود حال بد کمبل را بهبود بخشد و او را نیز از زندان آزاد نماید. این دو آرام‌آرام سعی می‌کنند که سربازان ناراضی این پایگاه را با خود همراه کنند و در حقیقت کم‌کم تعداد یارهای خود درون پایگاه را افزایش می‌دهند. این دو پس از جست‌وجو‌های بسیار، در می‌یابند که یک سلاح فوق‌العاده خاص در این‌جا وجود دارد که با آن می‌توان هر نقطه‌ای از روسیه را با یک شلیک با خاک یکسان کرد، اما آن‌ها از مکان این سلاح هیچ چیز نمی‌دانند و البته خیلی هم از حقیقت داشتن این موضوع مطمئن نیستند. پس از گذشت مدت زمانی کوتاه، اسنیک می‌فهمد که ماجراهای خاص این‌جا محدود به این هم نمی‌شود زیرا که یک ابرسرباز به نام Null نیز در این پایگاه حاضر است. اسنیک زمانی که در حال گشتن به دنبال دارو برای بهبود بخشیدن به وضع بیماری‌های کمبل است، ناخواسته خود را درون یک آزمایشگاه می‌بیند. او درون یک محفظه‌ی بزرگ آب انسانی را می‌بیند که در وسط آن غوطه‌ور است. در همین زمان اسنیک متوجه می‌شود که سربازان پایگاه در حال آمدن به این مکان هستند. ناگهان او دختر نسبتا نوجوانی را می‌بیند که خود را مسئول این‌جا و یک پزشک معرفی می‌کند. این دختر که نامش «الیسا» است به اسنیک می‌گوید که خواهری دوقلو به نام «اورسلا» دارد که یک سرباز فوق‌العاده است و همواره جین را همراهی می‌کند. اسنیک به کمک این دختر، از دست سربازان در امان می‌ماند. الیسا به اسنیک هشدار می‌دهد که اگر اورسلا او را ببیند، قطعا اسنیک خواهد مرد و در صورتی که وی با اورسلا رویارو شود باید بی‌درنگ به آن شلیک کند. اسنیک از صحبت‌های الیسا، می‌فهمد که این فرد غوطه‌ور در آب همان Null است. زمانی که اسنیک می‌خواهد آن‌جا را ترک کند، الیسا به او می‌گوید که وی و خواهرش از قدرت‌های فوق‌العاده‌ای برخوردارند اما خواهرش بسیار قدرتمندتر از او است. او به اسنیک می‌گوید برای پیدا کردن آن چه به دنبال آن می‌گردد باید به سمت اسکله برود.( بدون این که اسنیک حرفی زده باشد، او می‌دانست که اسنیک به دنبال آن سلاح است و حتی به او می‌گوید که کجا باید دنبال آن بگردد. حقیقت این است که اورسلا و الیسا در حقیقت یک نفر هستند. او به خاطر قدرت‌های خارق‌العاده‌اش می‌تواند هر زمان که می‌خواهد به هر کدام از این دو شکل یعنی الیسا یا اورسلا تبدیل شود)

Wp04_1024-768

در ادامه، اسنیک و گروهش با جست‌وجوهای بسیار و صحبت با افراد بسیاری، می‌فهمند که سلاح موجود در این پایگاه، یک متال‌گیر پیشرفته است که هنوز مراحل آماده‌سازی خود را طی می‌کند. اسنیک در وهله‌ی اول سعی می‌کند با نابود کردن کلاهک اتمی که قرار بود در متال‌گیر قرار گیرد، این پروژه را نابود کند اما به خاطر حمله‌ی ناگهانی پیتون( کسی که قبلا دوست اسنیک بود اما حالا تبدیل به دشمن او شده و چون لباسش پر از نیتروژن مایع است، می‌تواند هر نقطه‌ای را که می‌خواهد منجمد سازد) موفق به انجام این کار نمی‌شود. اسنیک با او مبارزه‌ی سختی می‌کند اما در پایان وی را شکست می‌دهد اما او را نمی‌کشد و به گروهش می‌گوید که او را به مکانی خارج از این‌جا ببرند. بیگ‌باس در ادامه‌ی راهش، موفق به یافتن مکان خود متال‌گیر می‌شود اما وقتی به آن‌جا می‌رسد ناگهان با Null مواجه می‌شود. Null با این که فقط از یک سلاح یعنی شمشیر استفاده می‌کند، موفق می‌شود اسنیک را شکست دهد و اسنیک مجددا توسط کانینگهام زندانی می‌شود.

زمانی که اسنیک دوباره در زندان به هوش می‌آید با جین روبرو می‌شود. وی برای اسنیک توضیح می‌دهد که تمام این کارها به خاطر ادامه یافتن دشمنی‌های بین شرق و غرب است. او می‌گوید که آمریکا اخیرا دستاورد‌های بسیاری به دست آورده است و موفق به ساخت یک سیستم تازه‌ و بسیار قدرتمند موشکی شده است. تمام این‌ها باعث می‌شود که قدرت آمریکا در جهان بسیار بیشتر از روسیه باشد و وقتی توازن قدرت‌ها تا این حد بهم بخورد، قطعا جنگ سرد به زودی پایان خواهد یافت. اگر جنگ سرد پایان یابد، قدرت و نفوذ و ارزش سازمانی مانند سیا به شدت کاهش پیدا می‌کند و سیا که فقط به فکر قدرت خودش است، می‌خواهد با ارائه‌ی یک متال‌گیر قدرتمند( که طبیعتا بودنش در روسیه دوباره این توازن قدرتی را برقرار می‌کند) به روسیه از پایان یافتن جنگ سرد جلوگیری کند. جین در ادامه شرح می‌دهد که در حقیقت تمام این شورش‌های فاکس بر علیه سیا چیزی از پیش تعیین شده و کاملا نمادین است. جین به اسنیک می‌گوید که قدرت‌های ویژه‌ای دارد و دلیل داشتن این قدرت‌ها این است که همه‌چیز باس( همان استاد اسنیک) را در بدن او پیاده کرده‌اند. طبق توضیحاتی که اسنیک از او و بعدا از الیسا می‌شنود، مشخص می‌شود که وی توانایی‌های خارق‌العاده‌ای را به خاطر این اتفاق به دست آورده است. او می‌تواند با یک سخنرانی، آن‌چنان گیرا صحبت کند که همه‌ی افراد حاضر تابع وی شوند. او می‌تواند ذهن برخی انسان‌های خاص(مثل الیسا و NULL) را کنترل کند و صد البته که در مبارزه توانایی بالایی دارد.

16797_metal_gear_solid

پس از صحبت‌های اسنیک با جین، او از آن‌جا می‌رود و الیسا سریعا به بهانه‌ای نزد اسنیک می‌آید. او مکانی که متال‌گیر در آن است را به اسنیک می‌گوید و از آن‌جا می‌رود. پس از مدتی افراد گروه اسنیک، او را پیدا کرده و نجات می‌دهند. اسنیک تمام قوای تیمش را جمع کرده و همراه با آن‌ها به مکان اصلی متال‌گیر حمله می‌کند. زمانی که اسنیک به آن‌جا می‌رسد ناگهان با تعداد زیادی از سربازان جین مواجه می‌شود. در یک آن همگان می‌بینند که کاپیتان سربازان ارتش سرخ( او از زمان تصرف این مکان توسط فاکس از چشم آن‌ها مخفی شده بود) که هم‌اکنون به فاکس پیوسته‌اند بر پشت متال‌گیر نشسته و با شلیک گلوله‌ها جان بسیاری از افراد جین را می‌گیرد. پس از مدتی دستگاه خود به خود از کار می‌ایستد و جین به الیسا می‌گوید: «تبدیل شو». الیسا بر سر اسنیک فریاد می‌زند که همین حالا به او شلیک کند، چرا که اگر تبدیل به اورسلا شود، مرگ بیگ‌باس قطعی خواهد بود. اسنیک در انجام این کار تردید می‌کند و همین تردید کافی است تا او تبدیل به اورسلا شود. او شروع به مبارزه با اسنیک می‌کند اما بیگ‌باس هرگونه که هست با کمک فردی که با ارتباط رادیویی با او ارتباط برقرار کرده( و اسنیک او را نمی‌شناسد) موفق به نابود کردن متال‌گیر و کشتن اورسلا می‌شود. لحظه‌ای بعد، ناگهان با ورود دکتر ساکلاو( که در قسمت اول مقاله به طور کامل او را شناختید) اسنیک می‌فهمد که آن صدای پشت ارتباط رادیویی که چند بار راهنمایی‌اش کرده بود، همان دکتر ساکلاو بوده که بر خلاف انتظار وی نمرده است. در همین حین، اسنیک یک متال‌گیر عظیم‌الجثه را می‌بینید که به چند بالگرد وصل است و در حال خروج از پایگاه است. بیگ‌باس می‌فهمد که متال‌گیری که او نابود کرده نسخه‌ی ساده‌تر متال‌گیر اصلی بوده و متال‌گیر اصلی هم‌اکنون از دسترس او نیز خارج گشته و آماده‌ی شلیک به روسیه است. (در این‌جا مشخص می‌شود که هدف جین اصلا آن چیزی نیست که سیا از او خواسته و وی حتی به آن‌ها نیز حقیقتا خیانت کرده است. او می‌خواهد با شلیک به خاک روسیه، آمریکا و روسیه را درگیر جنگ‌ها و هزینه‌های جنگی کند و به جنگ سرد پایان بخشد. او می‌خواهد در آینده دنیا تبدیل به مکانی خطرناک شود که در هر نقطه‌ی آن سلاح‌های هسته‌ای آماده‌ی شلیک هستند. او از ذات انسانیت تنفر دارد و انسان را موجودی حقیر می‌داند!) در پایان این ماجراها، جین با قدرت کلامی خود کاری می‌کند که تمام سربازانش شروع به شلیک به یکدیگر کنند و مابین این شلیک‌ها تعداد زیادی از افراد اسنیک نیز کشته می‌شوند. جین از آن‌جا فرار می‌کند و اسنیک با دیدن این دریای جنازه‌ها، انزجاری وحشتناک از جین و تفکر پلیدش پیدا می‌کند و تصمیم می‌گیرد هرگونه که هست همراه با کمبل متال‌گیر اصلی را هم نابود کند.

a101215-mgs-portable-ops-big

در ادامه، اسنیک مکان متال‌گیر اصلی را نیز پیدا می‌کند اما زمانی که تلاش دارد به محلی که متال گیر در آن قرار دارد وارد شود، ناگهان مجددا با Null مواجه می‌شود. آن‌ها با یکدیگر صحبت‌هایی کرده و در پایان اسنیک به سختی او را شکست می‌دهد. Null گذشته‌ی فراموش شده‌اش را تقریبا به یاد می‌آورد و اسنیک هم می‌فهمد که او یک پسربچه به نام «فرانک یگر» است که اسنیک یک‌بار به او کمک کرده بود. Null قسم می‌خورد که دیگر جنگی با اسنیک نداشته باشد و او را یاری کند. بعد از این، ناگهان کانینگهام از راه می‌رسد، اما این‌بار به اسنیک حمله نمی‌کند. او به اسنیک می‌گوید تمام اتفاقات یک نقشه‌ی قبلی از سوی پنتاگون بوده و هر چه تا به حال گفته‌اند، دروغی بیش نبوده است. پنتاگون قصد دارد با شلیک این موشک به آمریکا( و نه به روسیه!) نشان دهد که شلیک از سوی روسیه صورت گرفته است. بعد از این همگان می‌فهمند که روسیه موفق به دریافت این سلاح یا دزدیدنش از سیا شده و به همین دلیل اعتبار و ارزش سیا کم می‌شود و دوباره قدرت ارتش به دست پنتاگون می‌افتد. او به اسنیک می‌گوید او بخش خودش را خوب انجام داده و الآن بهتر است برود آمریکا تا دوباره یک مدال افتخار دریافت کند. اسنیک که همه‌چیز را فهمیده به مبارزه با کانینگهام رفته و او در پایان او را می‌کشد. اسنیک راهش را ادامه می‌دهد و به جین می‌رسد و می‌بیند که او شلیک موشک را آغاز کرده است. اسنیک با او مبارزه می‌کند و به سختی هرچه تمام‌تر وی را شکست می‌دهد و کمی بعد جین، جان خود را از دست می‌دهد. اسنیک و گروهش هیچ امکانات خاصی برای جلوگیری از پرتاب موشک ندارند و فقط نا امیدانه با آر پی جی و تفنگ و هر چه که هست به متال‌گیر و موشکی که آماده‌ی پرتاب است شلیک می‌کنند. بعد از شلیک شدن موشک، در اثر همین شلیک‌های به ظاهر بی‌اثر آن‌ها، موشک در جو منفجر می‌شود و آن‌ها به هدفشان می‌رسند. در همین حین، آسلات( پیش‌تر او را معرفی کرده‌ایم) به سازمان سیا رفته و با کشتن رییس سیا، نیم دیگری از میراث فلاسفه را نیز به دست می‌آورد. کل ماجرا از این قرار بود: آسلات در تمام این مدت از یک نفر راهنمایی می‌گرفته(که در پایان مشخص شد او زیرو است) و با کمک او و چیدن بخش‌بخش داستان Portable Ops موفق می‌شود نیمه‌ای میراث فلاسفه را به دست بیاورد. در ادامه او به سازمان سیا حمله می‌کند و پس از کشتن رییس آن، نیمه‌ی دیگر میراث فلاسفه که آمریکا در آخر ماجراهای Snake Eater به دست آورده بود را هم به دست می‌آورد. در حقیقت، با پایان یافتن تمام قصه‌ها و نقشه‌ها، حالا زیرو و آسلات تمام میراث فلاسفه را در اختیار دارند.

پس از پایان یافتن این ماجراها، یگان فاکس به کل از بین می‌رود و اسنیک و زیرو  کمبل یگان جدید با نام «فاکس‌هاوند» رو می‌سازند. پس از این‌ها، زیرو و آسلات با سرمایه‌ی هنگفتی که به دست آورده بودند( یادآوری: میراث فلاسفه عبارت است از یک دنیا پول!) سازمانی به نام میهن‌پرستان را می‌سازند. آن‌ها تمام افراد بزرگ در عملیات‌های قبلی را هم به این گروه می‌آورند و اسنیک را تبدیل به ابرسرباز نمادین این گروه می‌کنند. اسنیک که با طرز تفکر زیرو مشکل دارد، از این موضوع در عذاب است و این ناراحتی را دائما به زیرو ابلاغ می‌کند اما وی هیچ توجهی به این موضوع ندارد. در ادامه زیرو با هراس از این که روزی اسنیک او را ترک کند، با استفاده از لقاح مصنوعی و بدون اطلاع دادن به اسنیک، سه فرزند از او متولد می‌کند. ( ماجرای کارهای زیرو و نحوه متولد شدن این سه پسر و بیوگرافی هر کدام از آن‌ها را می‌توانید در قسمت اول مقاله بخوانید) بر خلاف خواسته‌ی او، اسنیک از این ماجرا خبردار می‌شود و دیگر تنفری که از زیرو دارد به اوج خودش می‌رسد و به همین دلیل به طور کلی همه‌ی آن‌ها را ترک می‌کند. زیرو از ترس این که روزی اسنیک مجددا او را پیدا کند و برایش خطرآفرین شود، نام رمز خودش و سازمانش را به «سایفر» تغییر می‌دهد. ( یعنی از حالا به بعد اگر نام سایفر را شنیدید، بدانید منظور همان زیرو است و اگر نام سازمان سایفر را شنیدید، بدانید منظور همان گروه میهن‌پرستان است)

Wp_1024-768

اسنیک که دیگر از سیاست‌بازی‌های کثیف دولت‌مردان و افراد قدرت‌طلب بریده، همچون یک سرباز تنها به جنگ‌های مختلفی می‌رود. در طی یکی از همین جنگ‌های مختلف در جای‌جای دنیا، او توسط دولت کلمبیا برای فرماندهی یک یگان و نابود کردن یک سری شورشی اعزام می‌شود. او پس از شکست شورشی‌ها و مبارزات بسیار، متوجه می‌شود که فرمانده‌ی این شورشی‌ها که «کازوهیرا میلر» نام دارد، از نظر شخصیتی شباهت کم‌نظیری به او دارد. اسنیک هرگونه که هست کاز را راضی می‌کند که به او بپیوندد و آن‌ها در ادامه گروه کوچکی را با نام ارتش بدون مرز( Militaires Sans Frontières یا MSF) در سال ۱۹۷۲ تشکیل می‌دهند. آن‌ها گروه مزدور کوچک خود را در سواحل کلمبیا مستقر می‌نمایند.

داستان Metal Gear Solid: Peace Walker

داستان این نسخه ۴ سال پس از ماجراهای Portable Ops آغاز می‌شود. اسنیک و گروهش که هنوز هم تبدیل به گروه آن‌چنان قدرتمندی نشده‌اند، به گروه‌ها و کشورهای مختلفی که به آن‌ها نیاز داشته باشند، خدمات نظامی ارائه می‌کنند. همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد تا این که در سال ۱۹۷۴ ملاقات خاصی برای اسنیک رقم می‌خورد. شخصی که نامش Galvez است و خود را یکی از استاد دانشگاه‌های کاستاریکا معرفی می‌کند به ملاقات بیگ‌باس می‌رود و مثل بسیاری افراد دیگر از او و گروهش درخواست خدمات نظامی می‌کند. گالوز می‌گوید که یک گروه نظامی در کاستاریکا در حال انجام فعالیت‌های مشکوکی هستند که خطرناک به نظر می‌رسد اما کاستاریکا ارتش ندارد و به همین دلیل هیچکس نمی‌تواند جلوی آن‌ها را بگیرد. ( حقیقت این است که گالوز عضو کا.گ.ب، همان سازمان امنیتی جاسوسی روسیه است. ماجرا از این قرار است که آمریکا تصمیم گرفته تا با به دست داشتن قدرت در کشور‌های میانه‌ی آمریکا مانند کاستاریکا پل ارتباطی بین آمریکای شمالی و جنوبی باشد اما کا.گ.ب می‌خواهد از این کار جلوگیری کند)

گروه نظامی خاصی که گالوز و گروهش از وجودشان در کاستاریکا ابراز نگرانی می‌کنند، از لحاظ مالی به شدت تامین می‌شوند و به نظر می‌رسد که از سوی سیا هم حمایت می‌شوند. مشخصا این گروه در حال انجام کارهای مشکوکی داخل خاک کاستاریکا است اما ماهیت کارهایش را هیچکس نمی‌داند. اسنیک بعد از شنیدن خواسته‌ی گالوز با سبک و سنگین کردن اطلاعات، این ماموریت را رد می‌کند. حتی با اصرار و التماس‌های گالوز و پاز( دختری که شاگرد گالوز است. همان دختری که در ابتدای Ground Zeroes نجاتش دادید و در میان زمین و آسمان منفجر شد) هم نظر اسنیک عوض نمی‌شود. همه‌چیز تمام شده به نظر می‌رسد تا این که با پیشنهاد تازه‌ی گالوز و مشورت‌های کاز، اسنیک ماموریت را می‌پذیرد. ( گالوز به اسنیک می‌گوید که اگر این ماموریت را انجام دهد، یک پایگاه بزرگ و اختصاصی را برایش مهیا می‌کند که گروهش بتوانند برای اولین بار در یک جا ساکن باشند و پایگاه مشخصی برای خود داشته باشند.) اسنیک در عین این که ماموریت را پذیرفته، هنوز هم میزانی نسبت به این قضیه شک دارد اما با پخش شدن یک نوار صوتی توسط گالوز، همه‌ی شکی که برای رفتن یا نرفتن به این ماموریت داشت از بین می‌رود. این نوار که در داخل کمپ همان گروه نظامی مشکوک ضبط شده بود، صدای باس را به گوش اسنیک رساند! اسنیک که می‌فهمد باس زنده است و هم‌اکنون در کاستاریکا است، خود را موظف به رفتن به این ماموریت و بررسی قضایا و صد البته یافتن باس می‌داند.

پاز(Paz)
پاز(Paz)

ماموریت اسنیک آغاز می‌شود و او در وهله‌ی اول، می‌فهمد که این گروه نظامی آمریکایی، دارای سلاح‌های اتمی هستند. طبق صحبت‌های گالوز، اسنیک می‌داند که قرار نیست با گروهش به تنهایی به جنگ این نظامیان برود زیرا که یک سری گروه کوچک آزادی‌خواه و چریک کاستاریکایی نیز او را همراهی می‌کنند. برخی از آن‌ها پیش از ورود اسنیک به این‌جا دستگیر شده‌اند و به همین علت، اسنیک در ابتدا چند منطقه را پاکسازی می‌کند و سپس به آزادسازی این افراد که از قضا عاشق شخصیت چه‌گوارا نیز هستند، می‌پردازد. اسنیک از گالوز شنیده بود که فرمانده‌ی این گروه چریک، کسی است که رابط اسنیک است اما متوجه می‌شود که وی کشته شده و فرماندهی این گروه را «آماندا»، دختر فرمانده‌ی قبلی بر عهده گرفته است. اسنیک پس از صحبت‌هایی، دیگر خود را کم‌کم برای حمله‌ی اصلی آماده می‌کند. او در همان کمپ افراد چریک، زمانی که در حال عکس‌برداری از مدارک اتمی است به پسربچه‌ای جنگی با نام چیکو برخورد می‌کند. نگاهی کوتاه به صحبت‌های ساده‌ی این دو با یکدیگر خالی از لطف نیست:

چیکو در اولین برخورد: تو یه عکاسی؟ 
اسنیک: آره بچه، من از پرنده‌های جنگی عکس می‌گیرم!
اسنیک: می‌تونم دوربینت رو ببینم؟ وای! این دقیقاً مثل دوربینی هست که چه‌گوارا باهاش عکس می‌گرفت! من آرزوم اینه که وقتی بزرگ شدم، یکی مثل چه‌گوارا بشم.

پس از این‌ها، اسنیک به یکی از پایگاه‌های این سربازان که هدفشان مشخص نیست نفوذ می‌کند و در حین انجام کارهایش متوجه حضور دو نفر در آن‌جا می‌شود. اشخاصی که از افراد مهم کمپ به نظر می‌رسند. اسنیک متوجه می‌شود که آن دو شخص، کُلدمَن( فرمانده‌ی ارتش حاضر در این‌جا) و Huey( مهندسی که به اجبار در حال ساخت یک متال‌گیر با قابلیت شلیک موشک‌های هسته‌ای در کاستاریکا است. او فلج است و با ویلچر حرکت می‌کند) هستند. اسنیک پس از مدتی متوجه می‌شود که این دو فرد در حال صحبت در رابطه با پروژه‌ای به نام Peace Walker( سفیرِ صلح) هستند. اسنیک از صحبت‌های این دو می‌فهمد که این پروژه به این شکل کار می‌کند که اگر هر کشوری به هر کشوری حمله‌ی هسته‌ای کند، متال‌گیر ساخته شده با یک حمله‌ی هسته‌ای دیگر جوابش را می‌دهد. این‌گونه، هر کسی در دنیا که بخواهد سر سلاح اتمی‌اش را رو به مکان دیگری نشانه رود، می‌داند که دقایقی بعد همان‌ مکان خودشان نیز بمباران هسته‌ای می‌شود. کلدمن عقیده دارد که این پروژه باعث می‌شود، صلح در همه‌جای دنیا رخنه کند و دیگر هیچکس جرات انجام حمله‌ی هسته‌ای به کشور دیگری را نداشته باشد. این‌ پایان ماجرا نیست و اسنیک می‌فهمد که دلیل آمدن آن‌ها به این‌جا اصلا چیز خوبی نیست: آن‌ها می‌خواهند موشک اول را از کاستاریکا شلیک کنند، که متال‌گیر و پروژه‌ی Peace Walker را آزمایش کنند! و از درست کار کردن آن اطمینان یابند. Huey دائما با کلدمن مخالفت می‌کند اما در پایان کلدمن او را با یک لگد به پایین پله‌ها پرتاب کرده و خودش به داخل می‌رود. اسنیک که دیگر نمی‌تواند تحمل کند، به سمت کلدمن حرکت می‌کند اما او موفق به فرار می‌شود و یک متال‌گیر را به سراغ اسنیک و Huey می‌فرستد تا آن‌ها را نابود کند اما اسنیک باز هم پس از مبارزه‌ای سخت، متال‌گیر را از بین می‌برد. Huey از اسنیک تشکر می‌کند و پروژه‌ی Peace Walker به طور کامل برای او شرح می‌دهد. این دو برای جلوگیری از مصیبت‌های اتمی بیشتر، تصمیم می‌گیرند هرگونه که هست از به سرانجام رسیدن این پروژه، جلوگیری کنند.ption id=”attachment_57678″ align=”aligncenter” width=”1920″]

سفیر صلح
سفیر صلح

در ادامه، اسنیک و Huey هرگونه که است خود را به مکان نگهداری از پروژه‌ی سفیر صلح می‌رسانند و می‌بینند که فردی با نام استرنج لاو در آن‌جا حضور دارد. او یک دکتر است و با استفاده از علم ژنتیک و به کارگیری ژن‌های باس، در حال احیا کردن او درون یک روبات پیشرفته است. او از این کار دو هدف دارد، اول این که ناگفته‌های باس از ماموریت آخرش را بشنود و دوم، می‌خواهد با این احساس ملی‌گرایانه‌ی شدیدی که باس دارد، این روبات را به چیزی قوی‌تر، خاص‌تر و ترسناک‌تر از همه‌ی نسخه‌های دیگر تبدیل کند. با صحبت‌هایی که بین استرینج لاو و اسنیک صورت می‌گیرد، مشخص می‌شود که او از اسنیک متنفر است و می‌خواهد از او و آمریکا به خاطر مرگ باس انتقام بگیرد. اسنیک با دیدن این روبات و شنیدن صحبت‌های استرینج لاو، متزلزل می‌شود و نمی‌تواند احساساتش را به خوبی کنترل کند. او عاجزانه برای لاو، شرح می‌دهد که وی مجبور به انجام این کار بوده و اصلا در کشتن باس تقصیری نداشته است. اسنیک که به شدت به هم‌ریخته و ناراحت است، فقط با کمک و صحبت‌های کازوهیرا میلر(که هم‌اکنون معاونش است) آرام می‌شود.

اسنیک، از کار خود باز نمی‌ایستد و تمام تلاش خود را می‌کند که جلوی این پروژه را بگیرد. او در ادامه مجددا با کلدمن رو به رو می‌شود. کلدمن تنظیمات شلیک را طوری انجام می‌دهد که موشک به سوی آمریکا رود اما آمریکایی‌ها فکر کنند که این موشک را روسیه شلیک کرده است. او با این کار می‌خواهد از سالم بودن و درست بودن پروژه‌اش به طور کامل اطمینان یابد. اسنیک موفق نمی‌شود جلوی او را بگیرد اما کلدمن با او صحبت‌هایی می‌کند:

چرا می‌خواهی از کارهای من جلوگیری کنی؟ این پروژه به نفع همه‌ی آدم‌های دنیا است. دیگر سربازی نیست که در هنگام شلیک تردید کند. دیگر تصمیم یک دولت‌مرد اغفال‌شده با پول جلوی برقراری عدالت را نمی‌گیرد. سفیر صلح، یه چیز فوق‌العاده است. هر کسی که در دنیا هوس کار اتمی به سرش بزند، جوابش رو می‌گیرد و این عدالت و صلح جهانی را به ارمغان میاورد!

اسنیک می‌داند که اگر شلیک موشک هسته‌ای توسط کلدمن صورت گیرد، عواقبش وحشتناک خواهد بود. آمریکا و روسیه در آن لحظه، در حال مذاکره و امضاء کردن توافقنامه‌های نهایی برای جلوگیری از گسترش سلاح‌های هسته‌ای هستند و اگر این شلیک صورت گیرد، دوباره جهان در تاریکی جنگ سرد فرو خواهد رفت.

metal-gear-solid-peace-walker-5
51-cxMAB3mL

بحث اسنیک و کلدمن هنوز به پایان نرسیده که ناگهان گالوز از راه می‌رسد و به کلدمن می‌گوید که او سخت در اشتباه است:

من مامور سازمان کا.گ.ب هستم. تو فکر می‌کنی که همکاران و دوستان ما حاضر می‌شوند برای احمقایی مثل شما کار کنند؟ همه‌ی کارهایی که ما کردیم برای به ثمر رساندن خواسته‌های خودمان بود! من این موشک را نه به آمریکا بلکه به کوبا می‌زنم و کاری می‌کنم تمام دنیا بفهمن که آمریکا از یک پایگاه مخفی توی کوبا این موشک را شلیک کرده. کوبا متحد ما است و به همین دلیل شلیک این موشک، یک تجاوز نظامی دیگه از سوی آمریکا به شمار می‌رود و ارزش آن‌ها دوباره توی جوامع بین‌الملل، کم می‌شود. این همان چیزی است که ما از اول می‌خواستیم.

گالوز به اسنیک هم می‌گوید که او یک مهره بیشتر نبوده و البته با آمدنش به این‌جا کارهای بزرگی برای آن‌ها کرده است. گالوز برای اسنیک شرح می‌دهد که اگر او نبود آن گروه‌های چریکی، حتی قدرت انجام کوچکترین کاری نداشتند اما بیگ‌باس مانند یک قهرمان آن‌ها را راهنمایی کرده و از آن‌های نیروهایی خطرناک ساخته است.

اسنیک پس از فهمیدن همه‌ی این‌ها،  به سرعت تماسی با رییس جمهور آمریکا برقرار می‌کند و به او تمام ماجراها را می‌گوید. رییس جمهور در ابتدا صحبت‌های او را باور نمی‌کند اما پس از این که مطمئن می‌شود که خود بیگ‌باس پشت خط است، حرف‌هایش را باور کرده و دستورات لازم را به مسئولان ابلاغ می‌کند.

اسنیک که دیگر خیالش از بابت ماجرای سفیر صلح راحت شده بود، تنها نگرانی‌اش فقط به خاطر روباتی بود که حافظه‌‌ی باس را داشت اما باس از آن‌چه که اسنیک فکر می‌کرد هم، میهن‌پرست‌تر بود. او حتی زمانی که حافظه‌اش در مغز یک روبات به کار افتاد، به خاطر این که می‌دانست وجودش برای کشورش خطرآفرین می‌شود، به سمت دریا رفت و با فرو رفتن درون آب خود را از بین برد. اسنیک هم در ادامه موفق شد به طور کامل Peace Walker را از بین ببرد. چند نکته در رابطه با این داستان:۱- پس از پایان ماجراهای Peace Walker، اسنیک تصمیم جدی می‌گیرد که سازمانش را همراه با میلر در آینده‌ای نزدیک گسترش دهد و در آینده همان دنیایی را بسازد که باس آرزویش داشت. همان قرن بیست و یکم خالی از جنگ سردی که باس در آرزویش مرد.۲- در پایان ماجراها مشخص می‌شود که پاز، دختربچه‌ی صلح‌طلب و معصومی که اسنیک دیده بود، جاسوس سه‌جانبه‌ی سازمان سایفر(همان میهن‌پرستان خودمان)، کا.گ.ب و ارتش بدون مرز بیگ‌باس بوده است!

ارتش بی‌مرز بیگ‌باس
ارتش بدون مرز بیگ‌باس

داستان Metal Gear Solid V: Ground Zeroes

همان‌طور که می‌دانید، Ground Zeroes قرار بود همان ۷۰ دقیقه‌ی اولیه‌ی فانتوم پین باشد که به خاطر سیاست‌های هیدئو کوجیما و کونامی به عنوان یک بازی مستقل عرضه شد. داستان نسخه‌ی Ground Zeroes در ادامه‌ی داستان نسخه‌ی Peace Walker روایت می‌شود. بیگ‌باس و کازوهیرا میلر در حال مجهز نمودن محل فرماندهی خود هستند که ناگهان خبری بد به گوششان می‌رسد. طبق اطلاعات به دست آمده قرار است که بازرسان آژانس انرژی اتمی سازمان ملل به پایگاه آن‌ها آمده و با جست و جو در مکان‌های مختلف آن از عدم وجود سلاح اتمی در آن اطمینان حاصل کنند. در وهله‌ی اول، اسنیک این را یک توطئه از سوی Zero و گروه میهن پرستان می‌داند که هدفی جز نابودی تشکیلات آن‌ها ندارند. اسنیک که احساس خطر می‌کند با این موضوع مخالفت کرده و چنین اجازه‌ای به بازرسان نمی‌دهد. مشکل از آن‌جایی آغاز می‌شود که اسنیک به خاطر نامه‌ی خودسرانه‌ی Huey Emmerich( همان دانشمند حاضر در ماجراهای Peace Walker) که با این درخواست موافقت کرده، در کار انجام شده قرار می‌گیرد و نمی‌داند که باید چه کار کند. بیگ‌باس در این فکر است که چگونه این موضوع را حل کند که خبر دیگری به او و میلر ارسال می‌شود. خبر از این قرار است که «پاز» در کوبا و در یک کمپ نظامی زندانی شده است. از آن‌جایی که پاز یک جاسوس دوجانبه است که هم برای گروه اسنیک کار می‌کند و هم پیش‌تر برای میهن‌ پرستان جاسوسی می‌کرده، نجاتش اهمیت بالایی دارد. بیگ‌باس به شدت علاقه‌مند است که اطلاعات پاز در رابطه با گروه میهن پرستان را داشته باشد، چرا که آن‌ها بزرگترین دشمن اسنیک هستند و او علاقه‌ی زیادی برای شناخت نقاط ضعف آن‌ها دارد. این خبر زمانی پر ارزش‌تر و حساس‌تر می‌شود که به اسنیک می‌گویند چیکو نیز برای نجات وی به آن‌جا رفته است و او نیز زندانی شده است. با در نظر گرفتن همه‌ی این موضوعات، اسنیک ناچارا برای نجات پاز مجبور به ترک «کمپ مادر» (MotherBase) می‌شود و به کمپ امگا، یعنی جایی که پاز در آن زندانی است می‌رود. کمپ امگا زیر نظر صورت سوخته( که پیش‌تر آن را معرفی کردیم) و گروهش یعنی XOF  اداره می‌شود.متال‌گیر داستانی فوق‌العاده، پر از پیچ و خم و دوست‌داشتنی دارد که بنیانش نشان دادن تلخی‌ها و تاریکی‌های جنگ است. در بندبند این داستان تلفیق حقیقت با تخیل، جدیت با طنز و از همه مهم‌تر زیبایی با زشتی به چشم می‌خورد

در ادامه‌ی ماجرا  اسنیک به کمپ امگا نفوذ می کند و چیکو و پاز را نجات می دهد ولی در همین حال به او خبر می رسد که به کمپ مادر حمله شده است. در این زمان است که اسنیک می‌فهمد بازرسی از کمپ مادر(محل فرماندهی گروه بیگ‌باس) حقه ای بیش نبوده است و در واقع هیچ بازرسی از طرف آژانس انرژی اتمی فرستاده نشده است و این ها همه نقشه‌ای برای نابودی تمام گروه بیگ‌باس بوده است. آن‌ها با فضاسازی اسنیک را مجبور به ترک کمپ مادر کردند و باعث شدند که او مدت مورد نیاز را در آن‌جا حضور نداشته نباشد. اسنیک با آخرین امید برای نجات کمپ مادر سوار بر هلیکوپتر می‌شود و در همین حال در بالگرد، چیکو متوجه بخیه‌ای بر روی بدن پاز می شود و اسنیک می‌فهمد که یک بمب در بدن پاز کار گذاشته شده است و به زودی منفجر می‌شود. پزشک حاضر در بالگرد بدون بیهوشی بمب را از بدن پاز خارج می کند. بیگ‌باس که خیالش از بابت بمب راحت شده است به سرعت خود را به کمپ مادر می رساند ولی فقط موفق به نجات میلر می‌شود و کمی بعد زمانی که هر دوی آن‌ها در بالگرد هستند، بندبند کمپ مادر در برابر چشمان اسنیک نابود می‌شود. آتش انفجار این بهشتی که به لطف اسنیک برای سربازان مهیا شده بود را در کمتر از یک لحظه تبدیل به جهنم سوزانی می‌کند. این‌جا و در لحظه‌ای که اسنیک چندین و چند ضربه‌ی روحی را پذیرفته و تقریبا هیچ چیز برای از دست دادن ندارد، آخرین نقشه‌ی صورت سوخته رو می‌شود. پاز که اکنون به هوش آمده است از یک بمب که داخل بدنش است سخن می گوید اما اسنیک برایش توضیح می‌دهد که آن بمب قبلا از بدنش خارج شده است. پاز در نهایت به هم ریختگی بیان می کند که آن‌‌ها اشتباه می‌کنند زیرا که یک بمب دیگر نیز در بدن او کار گذاشته شده است. در واقع صورت سوخته یک بمب را برای ظاهرسازی به گونه ای در بدن پاز قرار داد تا بیگ‌باس آن را بیابد و دیگر فکرش به سمت بمب دیگری نرود در حالی که یک بمب دیگر نیز در بدن پاز قرار داده بود تا از تمام شدن کار اسنیک مطمئن شود. پاز برای نجات اسنیک و میلر خود را از بالگرد به پایین پرتاب می کند اما در همین حین، زمانی که پاز در هوا معلق شده است، بمب منفجر می شود. در اثر موج حاصل از این انفجار یکی از بالگرد های گروه XOF به بالگرد آن‌ها برخورد می کند و این‌جا است که همگان فکر می‌کنند این دو برای همیشه مرده‌اند. نقطه‌ی آغازین Phantom Pain دقیقا ۹ سال بعد از این زمان روایت می‌شود و داستان یک انتقام تلخ به خاطر زخم‌های کهنه‌ شده را روایت می‌کند.

نقطه‌ آغاز داستان The Phantom Pain

پس از اتفاقات پیش آمده در Ground Zeroes، همگان انتظار مرگ حتمی اسنیک را داشتند. اسنیک در سریعترین زمان ممکن به یک بیمارستان در انگلستان منتقل می‌شود و با تلاش چندین و چند دکتر متخصص به شکلی معجزه‌آسا از مرگ حتی نجات پیدا می‌کند. دست چپ بیگ‌باس به طرز دهشتناکی از آرنج به پایین قطع شده است و صدمات بسیاری بر او وارد شده و این موضوع باعث می‌شود حتی با نهایت تلاش پزشکان، وی فقط از مرگ حتمی نجات پیدا کند و به کما برود. اسنیک پس از ۹ سال از کما بیدار می‌شود و در همان لحظه در حالتی که هنوز بدحال است و به سختی راه می‌رود، به خاطر حمله‌ی گروهی به بیمارستان مجبور به حرکت برای فرار از آن‌جا می‌شود. او با کمک اسماعیل( که پیش‌تر به معرفی اجمالی او پرداختیم) سوار بر یک ماشین شبیه به آمبولانس می‌شوند و از بیمارستان می‌گریزند. حمله‌ی آن گروه( که احتمالا همان XOF است) به آن‌ها ادامه پیدا می‌کند و در یک لحظه، ماشینی که اسماعیل و اسنیک سوار آن هستند چپ می‌شود. این‌جا در لحظه‌ای که همه‌چیز تاریک به نظر می‌رسد و دیگر همه از مرگ اسنیک مطمئن هستند، آسلات به طرز شگفت‌آوری از راه می‌رسد و او را نجات می‌دهد. این اطلاعات مربوط به دقایق اولیه‌ی Phantom Pain است و حقیقتش را بخواهید در رابطه با ادامه‌ی داستان تقریبا هیچ اطلاعاتی در دست نیست. کوجیما با حفظ همان روش همیشگی خود، این‌بار اغلب چیزها را برایمان تبدیل به علامت سوال‌هایی کرده که فقط تجربه‌ی بازی آن‌ها را از بین می‌برد.

آسلات در اولین قدم، اسنیک را به افغانستان می‌برد. اولین ماموریت او( که بسیاری از گیم‌پلی تریلرهایی که ما از این بازی دیده‌ایم مربوط به همین ماموریت است) نجات دوست قدیمی‌اش کازوهیرا میلر است. بیگ‌باس طی ماجراهایی به گروه Diamond Dogs پیوسته و این‌بار هدفی جز انتقام ندارد. حرف زدن‌هایش، رفتارش، برخوردش و از همه مهم‌تر نگاهش دیگر شبیه به حالت قبلی نیست. هیچ شکی نیست که Phantom Pain داستانی پر از درد و رنج و تاریکی را در سایه‌ای از مهِ غلیظ انتقام روایت می‌کند.

metal-gear-solid-v-the-phatnom-pain-3

آسلات خطاب به اسنیک: کل دنیا می‌خواهد تو بمیری. باید با میلر به ما ملحق بشی و ارتش سابقت رو دوباره از نو بسازی. قدم اول این است که میلر نجات پیدا کند، او در افغانستان زندانیه. حالا دیگر تو تبدیل به یک اسطوره شده‌‌اید، افسانه‌ای برای کسانی که زندگی‌شان را در میدان نبرد بنا کردند؛ برای همین است که رهبری این ماموریت را شخصا باید به عهده بگیری. این انتظاری است که کاز دارد. اما مراقب باش، افغانستان کشور بزرگی است!

منبع : Zoomg

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

4 × = 16

تمام حقوق برای وبسایت گیم کیو محفوظ است. | Newsphere by AF themes.